تقريبا دو- سه هفته اي بود كه از ماجراي بيماري همسر خانم افتخاري گذشته بود. من و مريم و رويا و خانم افتخاري هر چه فكر ميكرديم به چه بهانه اي پدر رويا را راضي كنيم كه با خانم افتخاري صحبت كند، به هيچ نتيجه اي نميرسيديم. بند‌ه ي خدا خانم افتخاري هر چه به ذهنش رسيد گفت، حتي گفت : - با خانوا‌دتون يه شب شام بياين خونه ما، ولي رويا گفت: -از بس اين و اون رو واسطه كردم، بابام حساس شده، به اين سادگي زير بار نميره. آخه به چه مناسبت بيان خونه ي شما؟ روزهاي آخر ترم بود و يكي يكي جلسه ي آخر كلا‌سها برگزار ميشد. دلشوره و نگراني امتحان از يک طرف و پيگير‌يهاي رويا براي اينكه زودتر مشكلش حل بشود، از طرف ديگر برایمان كار درست كرده بود. گفتم: -رويا جون، بيا و اين آخر ترمي، بي خيال شو. الان فكرمون خوب كار نمي كنه. بذار در‌س هامون رو خوب بخونيم، امتحا‌نها رو بديم، بعد يه فكر اساسي برات ميكنيم. رويا گفت : -خيلي نامردين. اصلا به فكر من نيستين. به خدا من نميتونم درست درس بخونم . ميترسم باز چند تا واحد بيفتم، اصلا تمركز ندارم . مريم گفت : -خب اشكالي نداره، ما مي آيم خونه تون با هم درس ميخونيم، كه هم تو تمركز داشته باشي... يكدفعه رويا بشكنی تو هوا زد و با خوشحالي گفت : -خودشه . پرسيدم چي خودشه؟ گفت : -درس خوندن. خيلي فكر خوبي كردي، مامان، عشق اينه كه من بشينم درس بخونم،اونم با دوستام. به هواي درس خوندن، شما و خانم افتخاري بياين خونه ي ما تا باب آشنايي باز بشه. بعدش هم.... خانم افتخاري گفت : -كي بيايم؟ رويا گفت : -همين فردا خوبه؟ -گفتم: مرده شور كار عجل‌هاي رو ببرن. حالا به چه بهونه اي بحث رو به ازدواج و اينا بكشونيم. رويا كه انگار به اين قسمت موضوع فكر نكرده بود، با ناراحتي گفت : -نمي دونم . خانم افتخاري گفت -اونش با من. من هر وقت كارم گير ميكنه، ميرم سر مزار برادرام، تو بهشت زهرا، اونا رو پيش خدا واسطه ميكنم. هيچ وقت دست خالي برنگشتم . برایم جالب بود خانم افتخاري مشكل رويا را، مشكل خودش مي دانست و ميخواست هركاري از دستش بر مي آید برای رویا انجام دهد . مريم گفت : - آخي! خدا بيامرزتشون. برادراتون كي فوت شدن؟ مگه چند سالشون بوده؟ خانم افتخاري گفت : -علي بیست و شش سالش بود، سال 56 تو عمليات كربلاي 5 تو شلمچه شهيد شد . حسین هم غواص بود و بیست ساله، سال 46 تو عمليات والفجر 8 شهيد شد. اولين باري بود كه ميشنيدم برادرهایش شهيد شدند. چند لحظه هر سه تایمان سكوت كرديم و تو فكر فرو رفتيم. رويا گفت: -زن و بچه هم داشتن؟ خانم افتخاري گفت : -حسین مجرد بود، ولي علي سه تا بچه داره، كه هيچ وقت بچه ي سومش رو نديد. با تعجب پرسيدم، نديد؟! گفت : -خانمش باردار بود كه خبر شهادت علي رو براش آوردن . بغض توی گلویم گير كرده بود. ولي مريم خيلي راحت اشك هایش جاري شد. رويا كه خيلي غمگين و عصباني به نظر ميرسيد، گفت.... 💥 @payame_kosar💥