بسم الله الرحمن الرحیم
#جان_داده
"قسمت هفدهم"
بعد رسوندن خاله دم در خونه، دیدم که آقاشون اومدن بیرون و به نشونه احترام، از ماشین درحالی که یه پام بیرون بود، یه پام داخل،پیاده شدم.
سیدمحمد:" سلام علیکم حاجی، احوال شما؟،ببخشید دیر شد "
سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
سیدمحمد:" خانم ریاحی آدرس دقیق منزل رو بفرمایید؟"
آسنات:" شما برید من بهتون میگم "
سکوت حکم میکرد،
دو دل بودم اینکه حرف بزنم تا این سکوت بشکنه یا نه.. یه دلم میگفت حرف بزن ، یه دلم میگفت نه. اما بالاخره با هزار بار مِن مِن کردن،کلمات رو کنار هم گذاشتم و آخر شروع به حرف زدن کردم:
سیدمحمد:" خانم ریاحی، مستقیم میرم سر اصل مطلب، بابت امشب ازتون عذر خواهی میکنم، عصبی بودم، تند برخورد کردم، امیدوارم که ببخشید وحلال کنید"
آسنات:" این چه حرفیه، مهم نیست "
سیدمحمد:" ولی فکر میکنم ناراحتید که انقدر راحت گفتید مهم نیست..اگه چیزی هست بگید تا سوءتفاهمات و ناراحتی ها برطرف بشه"
آسنات:" نه ناراحت نیستم، گذشته ها گذشته"
سیدمحمد:" شکر"
حین رانندگی بودم که یه خودرو ۲۰۶ با سرعت خیلی زیاد از کنار ماشین لایی کشید و صدای بوق خیلی راننده ها بلند شد،رانندگی درست و حسابی نداشت، تا میخواستم سبقت بگیرم، هی چپ و راست میرفت و نمیزاشت. تا اینکه جلوتر رفتم و سبقت گرفتم، یه دفعه ترمز کردم وماشین رو سمت راست نگه داشتم.اوناهم پشت سر ما نگه داشتن.
آسنات:" یاخدا چیشده؟"
سیدمحمد:" یه لحظه. پیاده نشین لطفا"
ماشین رو خاموش نکردم، همینجوری پیاده شدم و رفتم جلو و با انگشتام زدم رو شیشه ، تا شیشه ماشین رو بیارن پایین. شیشه ماشین دودی بود، بعد که چهرشون رو دیدم ، سه تا پسر بودن، یه جورایی میشه گفت هم سن و سال های خودم.سیستم ماشین هم بالا برده بودن.
... : کیف کردی داداش! چه لایی ای کشیدم!
دستمو بردم و قفل در و باز کردم و یقشو گرفتم و آوردمش بیرون.
سیدمحمد:" سالمی؟ یا مواد زدی بالا؟ مرد حسابی نمیگی خطرناکه، تو اتوبان لایی میکشی که چی شه، اگه تصادف میشد چی؟؟"
... : عااا، زیادی داری گندش میکنی داداش! میبینی که همه صحیح و سالمیم. بدن سازی میری اخوی؟ ماشالله چه بازوهایی داری.."
بوی الکل میداد!
معلوم بود ،خورده بود. نه تنها خودش، بلکه دوستاشم، نرمال نبودن. دونفر تو ماشین که نگاه میکردن و میخندیدن، خودشم که پرت بود!
سیدمحمد:" دست کثیفتو بکش!"
همینجوری که یقه پیراهنش دستم بود، صدای خانم ریاحی اومد:
آسنات:" آقای مهدوی، ولش کنید، خطرناکه"
یه نگاه به پسره کردم، بعد که سرتا پاشو دیدم، بیخیالش شدم.
سیدمحمد:"برو بچه، برو خونه بخواب ،تا هوشت سر جاش بیاد ،به سلامت!"
راه و نرفته، تا اینکه صدای نکرش بلند شد:
... : داداش خانمته؟ نگفتی زن داریا.. ولی خودمونیم مشتی، میبینم سلیقه خوبی داری، خواهرمون پاکه پاکه، برخلاف ما"
بعد همشون خندیدن..
اعصاب نداشتم. هر آن منتظر این بودم، یه چی بگه ، برم سراغش. رفتم سمتش، با دست سمت چپ یکی با مشت کوبوندم تو دهنش.
سیدمحمد:" اون چشماتو میپوشونی یا بزنم از حدقه در بیارمشون؟"
آسنات:" آقا سید، ولش کنید"
دو نفر بعدی هم از ماشین پیاده شدن..تو دست یکیشون قفل فرمان بود و فقط اینو فهمیدم که ، سه به یک نفر دعواست..