**دلنوشته ی یک دختر ایرانی** **به نام آن که آرامش را در سایه ی حجابش به من هدیه کرد...** سال‌هاست که نفس می‌کشم، اما انگار تازه امروز زنده شده‌ام... پیش از این، حتی در انبوه ثروت پدر، میان آن همه میهمانی‌های پر زرق و برق، سفرهای رنگین خارجی و داخلی و در هیاهوی موسیقی‌های حرام، گم شده بودم. در چرخه ی بی‌پایان شب‌ها، همرنگ پارتی‌ها و نگاه‌های مسموم پسرهایی شدم که هر کدام تکه‌ای از وجودم را با خود می‌بردند. فکر می‌کردم «آزادی» یعنی بی‌حجابی، یعنی رها شدن از هر قید و بندی. اما چرا هرچه بیشتر می‌دویدم، ته دلم خالی‌تر می‌شد؟ چرا انباشت خنده‌های مصنوعی، سکوت سنگین تنهایی‌ام را پر نمی‌کرد؟ تا آن روز... تا آن سفر راهیان نور... وقتی پایم به خاک گرم یادگاران دفاع مقدس رسید، بغض سال‌ها بی‌تفاوتی ترکید. کنار مزار شهدا، نام یکی توجهم را جلب کرد «شهید گمنام، ۱۶ ساله...».🌹 قبرش را بوسیدم و ناخودآگاه گریستم. انگار صدایش از پشت زمان آمد: «خواهر، آرامش را جایی دیگر دنبال مکن. آرامش اینجا در شلمچه است، زیر باران عنایت خداست...». وقتی برگشتم، در خواب، شهیدی را دیدم با چفیه ی سفید و تبسمی آرام. دستش را به سمت قلبم گرفت و گفت: «حجاب، سپر است، نه زندان. سیاهی حجاب تو ادامه همان راهی است که ما رفته ایم. اگر حجابت را زمین گذاشتی شکست در عملیات تهاجمی و شبیخون دشمن حتمی است و اگر بر خدا توکل کردی و امانت مادرمان حضرت زهرا سلام الله علیها را محکم و با ایمان راسخ نگهدار بودی مثل ما پیروز و رستگار خواهی بود » صبح که بیدار شدم، اشک‌هایم خشک شده بود، اما قلبم تازه می‌تپید. عصر تصمیم را گرفتم. چادری خریدم و با استعانت از روح شهدا بر سر تاج بندگی را گذاشتم، عجیب بود ولی اولین بار بود که «آزادی» را در حجاب می‌چشیدم. وقتی چادر را سرم گذاشتم، گویی پرده‌های ظلمت از روحم کنار رفت. حالا دیگر در خیابان، نگاه‌های هوس‌آلود جای خود را به احترام دادند. موسیقی‌های پرشور حرام، جایشان را به نوای قرآن و ذکر و مداحی داد. حتی پدرم، که همیشه مرا در برندها تعریف می‌کرد، حالا به چشمان درخشانم خیره می‌شود و می‌گوید: «دخترم، تو را هیچ‌وقت اینقدر زیبا ندیده بودم...». آری، آرامش را یافتم؛ نه در ثروت و تجملات دنیا، که در سایه ی حجاب و حیا. امروز می‌دانم شهیدان، نگهبانان همیشه‌بیدار این راهند. و من، که روزی اسیر ظواهر فریبنده بودم، اکنون با پوشش مقدسم، پرچمدار عشقی شده‌ام که مرزهای خاکی نمی‌شناسد... ** دختری که آفتاب، حجابش شد ** دعـ @rahiankhuz ✉️ـوت شهدایید