رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 #سرنوشت🌱 سیندرلا و هستی اون وسط با ادا و اطفار قررمی‌دادند و باعث خنده همه بودند طی
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 🌱 بعد از چندین ماه زینب خانم با خیال راحت سر روی بالش گذاشت خوراکی‌هایی رو که تحویل کوثر دادند کوثر از خوشحالی بپر بپر می‌کرد دنیای بچه‌ها همین است آزاد و رها زینب خانم برای آزادی کیمیا می‌خواست مهمونی بده ولی آقای محمدی از این کار منعش کرد و گفت اجازه بده کیمیا آزاد بشه چند روزی بمونه اگر حالش مساعد بود و حوصله داشت مهمونی بگیرید چون کیمیا سابقه افسردگی داره و به خاطر این ماجرا ممکنه حال و حوصله مهمانی رو نداشته باشه از اونجا که هدف خوشحال کردن کیمیا بود زینب خانوم با اکراه قبول کرد زنگ در زده شد و همه با تعجب و خنده به صحنه نگاه می‌کردند که دایی امیر کشون کشون یک قوچ رو وارد حیات می‌کرد گوسفند بیچاره قصد فرار داشت ولی دایی امیر از دمش گرفته بود و اجازه نمی‌داد بالاخره موفق شد گوشه‌ای از حیاط گوسفند رو ببندند زینب خانم و سوسن خانم با خنده جلو اومدن و سوسن خانم گفت داداش این چیه آوردی چه خبره دایی امیر که از کلنجار رفتن با گوسفند خسته شده بود نفس عمیقی کشید کنار حوض کوچک حیاط نشست و گفت یه چای برام بیار نفسم برید عجب گوسفند چموشی بود رضا دوری کنار گوسفند زد دستشو به دم گوشتی گوسفند کشید و گفت دستت درد نکنه دایی عجب پروار هم هست چه کبابی بخوریم زهرا با تعجب جلو رفت نوازش بار روی پیشانی گوسفند دست کشید و گفت وای مگه می‌خوایم بکشیمش سوسن خانم چایی رو دست دایی امیر داد جلو رفت نگاه خرید رانه‌ای به گوسفند کرد و گفت حسن آقا گفته قربونی بخری @؟؟؟ زینب خانوم قیافشو به طور خنده‌داری تو فکر کرد و گفت حسن پول این گوسفند نداره امیر جریان چیه دایی قند توی چایی خیس کرد گذاشت دهنش چند قلب از چایی شو خورد و گفت خودم خریدم نذر آزادی کیمیا کرده بودم ایشالا آزاد که شد پیش پاش قربونی می‌کنیم بلا دفع بشه ایشالله زینب خانوم چشماش پر از اشک شد سر داداششو بغل کرد بوسی بر وسط کله داداشش گذاشت و با بغض گفت ممنونم داداش ایشالا عروسی بچه‌هات دایی هم لبخندی زد و گفت وظیفه‌م خواهر خودت می‌دونی خاطر کیمیا چقدر برای من ارزشمند تو هم انقدر غصه نخور پیر شدیا قضا و بلایی بود اومد و خدا رو شکر که رفع شد به نظرم به محض اینکه کیمیا اومد اجازه بدین ایلیا به خواستگاریش بیاد یه شیرینی بخورین و زودتر سور و سات عروسی رو راه بندازیم حسین که این حرف‌ها رو می‌شنید جلو اومد و برای اینکه حرف و حدیث‌ها زیاد نشه و دایی‌ها خودشون نبرند و ندوزند گفت دایی شاید شما خبر نداری یکی بود که همه این مدت همراه ما برای گرفتن رضایت همه تلاششو کرد آخر سرم روانه بیمارستان شد دایی امیر با ابروهای گره کرده پرسید منظورت چیه دایی از کی داری حرف می‌زنی از همون آقایی که اون روز هم صبح زود اومده بود دم در زندان اونا مگه همکلاسیی‌ها نبودند همکلاسی و دوستاش بودن ولی قصه عاشقی اون پسر خیلی قبل‌تر از اون خدا بیامرز بوده ولی کیمیا لجبازی کرده با میلاد ازدواج کرد الانم اون پسر به خاطر کیمیا برگشته بود ایران __یعنی می‌خوای بگی کیمیا و اون پسر قراره با هم ازدواج کنند...‌ 🍃🍃🌸 آیدی من و لینک کانالمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c @Fatemee113 🍃🌸