😍❣ داستان آشنایی ما با صدای خروس شروع شد! اونم وسط شهر و محله پر از اپارتمان.. قضيه از این قرار بود که من صبح ها باید ساعت شش و نیم پا میشدم میرفتم سر کار خیلی هم اون پنج دقیقه ته خوابم برام مهم بود یعنی اگر کسی ساعت شش و بیست و نه دقیقه هم بیدارم میکرد خون به پا میکردم و تا شب برج زهر مار بودم اون وقت یک مدت بود هر روز صبح راس ساعت شش با صدای یک خروس از خواب میپریدم دیگه هم خوابم نمیبرد يعني اصلا صدای این خروس گند میزد به روز من هر چی هم به هر کی میگفتم صدای خروس میاد همه میگفتن نه ما نمیشنویم جالب بود خودمم فقط صداش و صبح ميشنيدم بقيه روز انگار نبود یک مدت کارم شده بود رو پشت بوم و حياط در و همسایه سرک میکشیدم ببينم كى خروس نگه میداره ولی هیچی پیدا نکردم تقريبا دو هفته این خروس رو اعصاب من راه رفت هفته دوم جمعه صداش نبود شک کردم نشستم فکر کردم یادم افتاد جمعه قبلم صداش نيومد انگار که جمعه ها میرفت مرخصی! اصلا به ذهن خودم نرسید ممکنه صدای زنگ ساعت باشه تا اینکه خواهرم گفت ممکنه صدای ساعت یکی از همسایه ها باشه تو اتاقت میاد شنبه یکم زودتر از شش از خواب پاشدم ببینم صدا از کدوم طرف میاد دیدم از دیوار اتاقم که وصل بود به آپارتمان کناری صدا میاد همون سر صبحی رفتم زنگ سرایدارشون و زدم گفتم فلان طبقه واحد جنوبی زنگش کدومه داشت نشونم میداد که همون موقع یک ماشین اومد از پارکینگ در بیاد سرايدارشون گفت اقای فلانی این اقا با شما کار دارن تو ماشین یک پدر ودختر نشسته بودن. كله امو شاکی کردم از شیشه ماشین تو گفتم شما زنگ ساعت با صدای خروس دارید دو هفته است من و بیچاره کردید باباهه هیچی نگفت فقط تو سکوت برگشت به دخترش نگاه کرد دختر تا جای ممکن قرمز شد زير لب معذرت خواهی کرد باباهه ولی ظاهرا خودشم از این صدا شاکی بود از من معذرت خواهی کرد ولی همین طور که ازشون دور میشدم صدای غرغرشو سر دخترش میشنیدم از فرداش دیگه صدای خروس نیومد ولی من یکم عذاب وجدان داشتم یکم بد گفتم باباهه دخترشو دعوا کرد برای اولین بار تو عمرم ساکت میشستم به صداهای خونه بغلی گوش میدادم گاهی با صدای اروم اهنگ میذاشت از هر جا که قطع میکرد من ادامه اشو میخوندم اونم متوجه شد بعد یک مدت مخصوصا یک جاهایی از اهنگ و قطع میکرد من بخونم گاهی هم موزيكها رو با سوت میزدم شده بود یک بازی بين ما. یکبار از در داشتم میرفتم بیرون با هم چشم تو چشم شديم جفتمون بهم لبخند زدیم اشنایی ما از همون جا شروع شد شبها جفتمون كله امون و از پنجره میاوردیم بیرون بهم شب به خیر میگفتیم گاهی ام دو تا چایی میریختیم تو پنجره ها باهم میخوردیم اخرشم به ازدواج ختم شد هنوزم بعد ده سال میشینیم باهم یاد اون روزها میکنیم میخندیم. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ••-••-••-••-••-••-••-•• ~JOIN↴🌸✨{@ranjkeshideha} ••-••-••-••-••-••-••-••