#قسمت_شانزدهم
بخاطر فشار های عصبی تا مرز سکته رفته بودم اما بازم خدا انگار میخواست زنده بمونم...
نگاهم دوباره به برگه آزمایش ژنتیک افتاد و با ذوقی که ته دلم داشتم لباسم و مرتب کردم و از تخت پایین اومدم...
خودم کارای ترخیص خودم کرده بودم کسیو نداشتم اما الان دیگه میدونستم دخترم زنده است...
چند قدمی برداشتم که بازم سرم گیج رفت بخاطر همین کنار دیوار قدم برداشتم و خودم و به حیاط بیمارستان رسوندم...
یاد خنکی که میوزید حالم و کمی بهتر کرد...
با گوشی ساده نوکیایی که داشتم شماره جاریمو خونه گرفتم چون شماره خودش و نداشتم...
چند تا بوق خورد ولی کسی جواب نداد...
تماس و قطع کردم و با اولین تاکسی که دیدم دست تکون دادم و بعد وایستادن سوار شدم و آدرس کارگاهی که کار میکردم و دادم...
#ادامه_دارد
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══