#برشی_از_زندگی_رها 👒🧡
لبم را با زبان تر کردم و گفتم : امروز حموم رفتی سردت نشد؟ انقدر سرد بود گفتم مریض میشی!
بدون آنکه نگاهم کند در اتاق را باز کرد و گفت : نه نه خوب بود بریم تو
داخل رفتم، چیزی شده؟
در را پشت سرش میبست
، نه چطور؟
_ هیچی گرفته بودی گفتم شاید اتفاقی افتاده باشه.
لبخندی زد چندباری سرش را تکان داد و گفت
: نه، فقط خیلی خسته ام.
حالا دیگر مطمئن شدم دارد وانمود به خسته بودن میکند آخر چطور ممکن است وقتی عصر را یکی دوساعت خوابیده بودیم حالا اینگونه
خسته
و بیطاقت بماند!😒
چاروکه را از روی دوشم برداشتم سربندم را هم باز کردم و بی هیچ حرفی مشغول پهن کردن رختخوابمان شدم!
گوش به زنگ بودم بگوید تشک هردویمان را یک طرف کرسی پهن کن،
اما ... نگفت 😔🥺
پشت به امین لباسهایم را عوض ،کردم بدون آنکه بگویم رویت را برگردان با خودم گفتم بگذار اصلا نگاه کند وقتی لباسهایم را عوض کردم به رختخوابم رفتم.
- میگم؟
- بله ؟
کی منو میبری خونه بابام؟
- فعلاً که یخبندانه تو راه هردومون مریض میشیم.
تا بهار همین وضعه
- میریم
گفتم که بعد یخبندان☃️❄️
- منم گفتم بعد یخبندان میشه بهار.!
آخرین دکمه پیراهنش را باز کرد،
نگاهم کرد و گفت :
اصرار کردن رو دوست داری نه؟ گفتم که میریم یه کم هوا بهتر بشه
میریم.!!
رفت زیر لحاف و کمی چرخید و یهو گفت : آها راستی یادم نیست ازت پرسیده ،باشم تو کسی رو دوست داشتی قبلاً ! ؟
┏━━━━━🦋📕━━━━━┓
🎓
@raz_del 🎓
┗━━━━━🦋📕━━━━━┛