🔥سرگذشت زندگی منو جاریم🔥
بچه نداشت اون یکی هم چند سالی بود ازدواج کرده بود یه پسر داشت
مامانبزرگمم باهاشون اومده بود...
خانواده پدریم دیرتر اومدن...
عمه ای که شوهرش فوت کرده بود تو تصادف و با مامانبزرگ و بابابزرگم اومد
و عمویی که یه پسر و یه دختر داشت...
به اسم جاوید و جوانه...
جوانه هنوز کوچیک بود یعنی ابتدایی بود...
رفتم جلو و با جاوید دست دادم و باهاش سلام علیک کردم...
اما اینقد اخماش توهم بود و عنق بود که فازم پرید...
لبخندم خشک شد..
مریم اومد پیشم و گفت:چرا تو فکری؟!
+خوبم
_میگما جاوید چه خوشتیپ شده
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:برو به مامان کمک کن
بار اولش نبود که از جاوید تعریف میکرد..خب مریم کوچیک نبود و فقط یه سال از من کوچیکتر بود...
بخاطر همین وقتی ازش تعریف میکرد احساس میکردم اونم از جاوید خوشش میاد...
بخاطر همین اعصابم خورد میشد...
جاوید هم کلا به اون بیشتر از من توجه میکرد...
ادامه دارد....☘
.༻༻༻༻༻༻༻༻༻༻