💛🍂💛
🍂💛
💛
#سرگذشت_زندگی_مهرانه_و_سیامک🔥
ــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــ♡ـــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــ
و به این حرف خودش ریز خندید.
_پول که نگرفتی ازش؟
_اتفاقا کارت کشید، هم برای امروز، هم برای سه روز دیگه.
کیفم را به دست دیگرم دادم.
_بسیار خب، من دیگه میرم، لطفاً فردا به کسی وقت نده، میخوام استراحت کنم.
_چشم خانم.
خسته از بیخوابی و بینتیجه بودن دیدار امروزم، پلهها را کشان کشان پایین رفتم.
از در ساختمان وکلا بیرون رفتم، ماشینم را جلوی در پارک کرده بودم، جلوی در ماشین ایستادم و مشغول گشتن دنبال سویچ
در اوضاع در هم و بر هم کیفم شدم.
پشت فرمان جای گرفتم، قطعا باید میرفتم خانه و به جبران کدورت بعدازظهر مادرم،
ساعتی هرچند کوتاه را با او میگذراندم که طبق روال همیشه به تعاریف مادرم از خانمهای همسایه و اتفاقات رخ داده
در فامیل میگذشت! ولی با وجود خستگی زیاد و تلاشم برای رفع ناراحتی مادرم، به طرز غیرقابل توجیهی حال و حوصلهاش را نداشتم!
دلم میخواست توی دفترم باشم، روی همان صندلی چرم مشکی راحتم لم بدهم، فنجانی نسکافه بنوشم و پروندههای موکلینم را ورق بزنم،
ادامه دارد...❤️🔥
https://eitaa.com/raz_del🍁