مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
"موکب لبخندها" هنوز شربت را از سینی جدا نکرده بودم که گردنش را کج کرد و گفت:"می‌شه به موکبمون کمک کنید؟" چین چشم‌هایم که از همان لحظه‌ی اول دیدنشان به وجود آمده بود، عمیق‌تر شد. گرفتن شماره کارت را به همراهم سپردم و خودم رفتم سمت موکب. آنقدر سرگرم کار بودند که اصلا متوجه من نشدند. برای هرکس مسئولیتی تراشیده بودند. از سینی چرخاندن میان ماشین‌ها و آدم‌ها، تا ردیف کردن لیوان‌های پلاستیکی و هم‌زدن و ریختن شربت. پارچشان که خالی می‌شد، همه همکاری می‌کردند تا دوباره پرش کنند. دیگ بدون شربت هم برایشان سنگین بود. زیر بغل دیگ را گرفتند تا پارچ‌های آخر را هم پر کنند و یک نفر هم پارچ را گرفت زیر دیگ. دخترک ظریف دوید و یک پارچ دیگر آورد تا هم حین سرازیر کردن دیگ، قطره‌ای از این اکسیر هدر نرود و هم اگر برادرهایش مدد کنند یک پارچ دیگر هم پر کند. کار برایشان سنگین بود ولی خدا می‌داند چقدر سهل جلو می‌رفت. تا گفتم می‌خواهم عکس بگیرم دو پسربچه دویدند و ژست موکب داری‌شان را گرفتند. داشتم از این دونفر عکس‌می‌گرفتم؛ ولی هوش و حواسم آن پشت، پیش پسربچه‌ی تپل بود. مشخص بود مسئولیت‌ ریختن شربت‌ها را حسابی جدی گرفته است که هر چند دقیقه برای بررسی کیفیتشان، یک لیوان تست می‌کرد. حین خوردن شربت، علامت پیروزی نشان داد و خندید. من هم خندیدم و ثبتش کردم. انرژی‌شان به من هم سرایت کرده بود و با لبخند از جمعشان جدا شدم. با اینکه مسیر را اشتباهی رفتیم و تمام مدتی که می‌خواستیم در مراسم حضور داشته باشیم را در راه گذراندیم، لبخند از لبم جدا نشد. این مسیر اشتباه، امشب مرا به جای درستی رسانده بود. ✍️🏻شقایق حیدری کاهکش 🆔@resanebidari_ir 🆔@resanebidari_pv