قالب شعر: دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را بر فراز نیزه می دیدم سرِ خورشید را آسمان گو تا بشوید با گلاب اشک ها گیسوان خفته در خاکستر خورشید را چشم های خفته در خون شفق را وا کنید تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند پیکرِ از بوریا عریان ترِ خورشید را نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود کاروان می برد نیم دیگر خورشید را کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را آه اُشترها چه غمگین و پریشان می روند بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را 🔰🔰🔰 کانال واتساپ https://chat.whatsapp.com/Llc5alwzi0T7TZMdJ4MITT ایتا http://eitaa.com/joinchat/1790640141C1372ba36fc تلگرام http://T.me/roozedahom