🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷
#داستان_واقعی
#سرزمین_زیبای_من🇮🇷
#قسمت_۹۹
*═✧❁﷽❁✧═*
از پله ها می اومدم پایین ،می خواستم وارد🚶 حیاط بشم که متوجه حرف چند نفر👥👤 از بچه ها شدم ،داشتن در مورد من با هادی حرف می زدن ،برای اولین بار دلم❤️ می خواست سر در بیارم دارن در مورد من به هادی چی میگن🤔همون گوشه راهرو و توی زاویه ایستادم 🕴طوری که من رو نبینن و گوش هام 👂رو تیز کردم ...
- اصلا معلوم نیست این آدم کیه! نه اهل نماز📿 و روزه است، نه اخلاق و منشش مثل مسلمان هاست ،حتی رفتارش شبیه یه آدم عادی نیست☹️باور کن اگر یه ذره اهل تظاهر بود یا خودش رو بین بچه ها جا می کرد ،می گفتم نفوذیه😏 اومده ببینه ایران🇮🇷 چه خبره ،هر چند همین رفتارهاش هم بدجور ...! هر کدوم یه چیزی می گفتن و حرفی می زدن و هادی فقط با چهره ای گرفته ،سرش رو پایین انداخته بود ...
حالت و سکوت🤐 هادی روی اونها هم تاثیر گذاشت ،
- این حرف ها غیبته 👹 کمتر گوشت برادرتون رو بخورید!
غیبت چیه❓ اگر نفوذی باشه چی?
══ ೋ💠🌀💠ೋ══
👈 ادامه دارد... 🔜👉
🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷