حتماً باید در رو قفل کنم تا بفهمی حق نداری از این خونه بری بیرون؟!!!
تا فردا که عماد بیاد دنبالت، حق نداری جایی بری!
و لابد از بغض نگاهم فهمیده بود که به قتل فرزندم رضایت نمیدهم که با صدایی که از تیغ غضب خش افتاده بود، دنیا را پیش چشمانم تیره و تار کرد:
الهه! خوب گوش کن ببین چی میگم!
این بچه از نظر من حروم زاده اس!
بچه ای که از یه کافرشیعه باشه، از نظر من حرومزاده اس!
فردا با عماد میریم و کار رو تموم میکنیم!
وقتی هم از این پسره شیعه طلاق گرفتی، با عماد عقد میکنی!
باهمه لرزش صدایم، مقابل هیبت سراپا خشم پدر، قد علم کردم:
من فردا جایی نمیام.
سفیدی چشمانش از عصبانیت سرخ شد که با همان بغض معصومانه ادامه دادم:
میخوام برم پیش مجید...
هنوز حرفم تمام نشده، آنچنان با سیلی سنگینش، صورتم به دیوار کوبیده شد که ظاهراگوشه لبم از تیزی دندانم پاره شد که صورت برافروخته پدر را بالای سرم میدیدم و نعرههای دیوانهوارش را میشنیدم: مگه نگفته بودم اسم این بیشرف رو پیش من نیار؟!!! زبون آدم سرت نمیشه؟!!!تو دیگه ناموس عمادی!
یه بار دیگه اسم این سگ نجس رو تو این خونه بیاری، خودم میکشمت...
ّhttps://eitaa.com/joinchat/1616052385C968eebb60e