زخم بر تن زنجان، افتخار بر پیشانی ایران
🔹زنجان، این دیار صبور و سربلند، باز هم در سکوت سنگین تاریخ ایستاد؛ نه برای تماشا، که برای تقدیم. باز هم بر پیکرش زخم نشست؛ زخمی نه از جنس ضعف، که از جنس غیرت. گویی سرنوشت این خاک با «فداشدن» گره خورده است؛ با بخشیدن بهترینها، با بدرقهکردن عزیزترینها، با ایستادن در آستانهی وداع و نگفتنِ آن کلامی که گلو را میسوزاند: «نرو…».
🔹و چه سخت است وقتی نام «گردان تخریب» به میان میآید؛ نامی که در خود، صدای انفجار و سکوتِ پس از آن را یکجا دارد. گردانی که مردانش به استقبالِ خطر میرفتند، نه از سر بیپروا بودن، بلکه از سرِ ایمان. آنان که راه را برای دیگران هموار میکردند، نخست خود پا در میدانی میگذاشتند که مین و تله و مرگ در آن کمین داشت؛ میدانی که هر قدمش آزمونِ یقین بود. تخریبچیها، گرهگشایانِ مسیر بودند؛ آنان که در تاریکی شب، زیر بارانِ آتش، با دستانی که میلرزید اما دلهایی که نمیلرزید، زمین را میکاویدند تا زندگی از میانِ مرگ عبور کند.
🔸شهیدان گردان تخریب، شهیدان «لحظههای بینام»اند؛ شهیدان کارهایی که دیده نمیشود اما اگر انجام نشود، هیچ چیز پیش نمیرود. آنان ستارههایی بودند که در اوجِ بیادعایی، راه کاروان را روشن میکردند. کمتر کسی میدید که چگونه بیصدا نزدیک میشوند، سیمها را میشناسند، خاک را میفهمند، و مرگ را به عقب میرانند. کمتر کسی میدانست که هر بار خم شدن یک تخریبچی، ممکن است آخرین خم شدنش باشد؛ که هر «یا علی» گفتنشان میتواند پل عبور یک گردان شود؛ و هر بازگشتشان از میدان، شبیه تولدی دوباره است.
🔹زنجان، بار دیگر داغدار شد؛ داغدار جوانانی که در نگاهشان وطن خلاصه میشد، و در دعایشان امنیت مردم. مادرانی که سحرها با بغضِ پنهان دعا کردند و شامها با چشمِ خیس چراغ را روشن نگه داشتند. پدرانی که قامتشان را راست نشان دادند تا خانه فرو نریزد، اما در خلوتِ خود، با عکس فرزندشان حرف زدند. خواهرانی که جای خندههای برادر را با صبر پر کردند و برادرانی که از پشتِ پنجره، رفتن عزیزشان را دیدند و یکباره مرد شدند. شهادت، تنها رفتنِ یک نفر نبود؛ زلزلهای بود که در دلها افتاد، و موجش از خانهای به خانهی دیگر رسید.
🔹و چه بگوییم از آن لحظهای که خبر میرسد… خبر، مثل تیغ است؛ آرام میآید اما ریشه میزند. «زنجان بار دیگر بر پیکرش زخم وارد شد»؛ آری، اما این زخم، زخمِ تسلیم نیست. این زخم، نشان ایستادگی است؛ نشان شهری که هر بار از فرزندانش میگذرد، اما از ایران نمیگذرد. شهری که هر بار عزیزی را روی دست میگیرد، اشک را پنهان میکند تا دشمن نفهمد این مردم، با گریه هم محکماند. دلها غرق خون میشود، اما اراده نمیشکند؛ بلکه صیقل میخورد، مثل فولادی که زیر ضربه آبدیده میشود.
🔸شهیدِ تخریب، شهید «پیش از دیگران» است؛ پیش از دیگران میرود، پیش از دیگران خطر را لمس میکند، پیش از دیگران به معبر میرسد، و گاه پیش از دیگران به آسمان. او در قاموس زندگی، معنای دیگری به «فداکاری» میدهد؛ فداکاریای که نه در شعار، که در ثانیههای واقعیِ تصمیم رخ میدهد: آن ثانیهای که میداند یک سیم اشتباه، یک تکانِ ناخواسته، یک نفس بیجا، پایان است… و باز جلو میرود. چون ایمان دارد که پشتِ سرش، یک وطن ایستاده است؛ یک مادر که باید آرام بخوابد، یک کودک که باید بیهراس به مدرسه برود، یک خانواده که باید در امنیت نفس بکشد.
🔹زنجان، این بار هم فرزندانی را فدای ایران کرد؛ و ایران، هر بار که نام این شهیدان را میشنود، قامتش را بلندتر احساس میکند. خون آنان، جوهرِ تاریخِ ماست؛ تاریخی که با حرفهای بزرگ نوشته نشده، با «قدمهای بزرگ» نوشته شده است. قدمهایی که روی خاک مینخیز گذاشته شد تا راهِ مردم مینزدایی شود. قدمهایی که شاید خودشان به مقصد نرسیدند، اما مقصد را برای ما قابل رسیدن کردند.
🔹ای شهیدانِ گردان تخریب… شما رفتید، اما رفتنتان «کم شدن» نبود؛ «افزوده شدن» بود. به شرافت این خاک، به امنیت این سرزمین، به حافظهی جمعی مردمی که شاید نامها را فراموش کنند، اما معنیها را هرگز. شما رفتید و زنجان ماند، با چشمهای خیس و سینههای پر، با افتخار و اندوه در کنار هم؛ مثل دو رود که در دل یک شهر جاریاند: یکی رودِ اشک، یکی رود سربلندی.
🔸و امروز، هر بار که نسیم از کوچههای زنجان عبور میکند، انگار با خود زمزمهای میآورد: این زخمها، نشان عشقاند. این داغها، سند وفاداریاند. و این خونها، چراغ راه.
✍️جواد جعفری، دبیر گروه اجتماعی صراط
🔻
#صراط را دنبال کنید
@serat_ir1