ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_صد_و_ده آن قدر محو تماشای ایلیا بود که متوجه نشد چطور به تخته سنگ آخر رسیده است. روبه‌ر
سلوا که کوله‌ی محمدجواد را بر دوشش انداخته بود رو به هُما کرد و گفت: «باید محمدجواد و ذال رو پیش برهان برگردونیم. زمان زیادیه که در حال تمرین هستیم.» هُما گفت: «به نظر من هم هر چیزی که لازم بود محمدجواد یاد بگیره بهش آموزش دادیم.» بال‌هایش را باز کرد تا محمدجواد و ذال را سوار کند. سلوا گفت: «بیا محمدجواد این هم کوله‌ات. برید خدا به همراهتون. من باید برم سراغ مهمون بعدی.» ذال گفت: «یعنی با ما نمیای؟» سلوا گفت: «منتظر مهمون بعدی هستم. نمی‌تونم بیام.» محمدجواد در حالی که کوله را از سلوا می‌گرفت نگاهی به او کرد. دلش برای سلوا تنگ می‌شد. سلوا را بغل کرد و بوسید و از او قدردانی کرد. مدتی بعد هُما با مسافرانش از دید سلوا محو شدند. محمدجواد شمشیر و کوله‌اش را محکم گرفته بود. از آن بالا همه چیز کوچک به نظر می‌رسید، تا اینکه هما گفت: «رسیدیم. آماده‌ی فرود باشید.» برهان و حروف دور هم نشسته بودند و صحبت می‌کردند. با دیدن هُما همه ایستادند. هُما در کنار برهان فرود آمد. ذال از اینکه به جمع دوستانش رسیده بود، خوشحال بود. سریع به سمت لام و مابقی حروف رفت. اما محمدجواد با آرامش از روی شانه‌ی هُما پایین آمد، کوله‌اش را بر زمین گذاشت و منتظر برهان ماند. برهان چند قدم به محمدجواد نزدیک شد و براندازش کرد. چشمش به ایلیا افتاد و چشم‌هایش برقی زد. در یک قدمی محمدجواد ایستاد. محمدجواد دیگر طاقت نیاورد و خود را در آغوش برهان انداخت. هر دو احساس خوبی داشتند. هُما صدایش را صاف کرد و گفت: «من دیگه باید برم.» برهان با مهربانی از آغوش محمدجواد بیرون آمد و گفت: «بابت همه چیز از تو ممنونم دوست قدیمی.» هُما که، اهالی باغ قرآن تا آن لحظه به زحمت لبخندش را دیده بودند، لبخندی زد و گفت: «شاگرد خوبیه. ثابت کرد لیاقت ایلیا رو داره.» محمدجواد سرش را پایین انداخت و از خجالت سرخ شد. هُما ادامه داد: «محمدجواد یادت باشه ایلیا توانایی‌های زیادی داره؛ اما فقط صاحبش می‌تونه این توانایی‌ها رو کشف کنه.» محمدجواد نگاهی به ایلیا انداخت و گفت: «من از شما سپاس گزارم راهنما.» و اشک در چشمانش جمع شد. هُما با بال‌های بزرگش بازوهای محمدجواد را گرفت و گفت: «مراقب نامه‌ی اعمالت هم باش. باید بری و موجود تاریکی رو به همون جایی بفرستی که لیاقتش رو داره. هر وقت به کمک نیاز داشتی، کافیه خدا رو صدا کنی.» بعد پرواز کرد و رفت. ادامه دارد... ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂🙋‍♀