جانمازت
و نمازهات.. یادمه شبهای زیادی رو که نمازشب میخوندی توی اتاق، گریههای آرومت توی سجدههای شبانه رو یادمه، یکی دوبار که حس کردی من بیدارم و متوجه میشم دیگه میرفتی توی پذیرایی خونه نمازهات رو میخوندی که من هم حتی نبینم..
یه عبای قهوهای نازک داشتی که بابا هدیه داده بود بهت، برای نمازهات اونو میانداختی و چقدر بهت میومد. این عکس هم جانمازته که اونقدر نماز خوندی و سجده کردی پوسید و پاره شد.
میخوام اینا رو هم بگم اتفاقا! خیلی کم پیش اومد اما اگر گاهی نماز صبحت اشتباهی قضا میشد، یادمه که اون روز تا شب برات جهنم بود! چقدر بهم ریخته بودی و همون اول که از خواب پامیشدی قضای نماز رو میخوندی..
اکثر نمازهایی که میتونستی رو مسجد و به جماعت میخوندی و اگر هم نمیشد بیشترش اول وقت بود.
چند وقت پیش به مامان گفته بودی برام دعا کن! کم توفیق شدم و نماز شب هام کمتر شده.. البته تو زرنگ بودی و هی به خود مامان میگفتی برای حاجتم دعا کن، مامان هم میدونست چیه و میگفت زود شهید نشی علی! اما مگه گوش دادی به حرف ما؟
یه نذر کرده بودی اخیرا که ۴۰ شب پشت سرهم نمازشب بخونی، حیف که گفتی بین خودمون باشه و الا میگفتم نذرت برای چی بود! اما یادمه که چندبار تا روز ۳۵-۳۶ میرسیدی و نمیشد! بعد برای من غر غر میکردی که بازم نشد.. شاید قسمت بود بری و توی وصیتنامهت بنویسی تا اون ۴۰ روز رو من بخونم، نمیدونم.