امشب وقتی خسته برگشتم خونه، دیدم به جای اینکه مثل خیلی شب‌ها از خستگی زیر مبل خوابت برده باشه، بالای مبل قاب عکس توئه و زیرش نوشته: شهید سیدعلی یوسفی وقتی اومدم توی اتاق تا لباسام رو عوض کنم، ناخودآگاه منتظر بودم تو ام باشی و باهم بگیم و بخندیم. امشب حتی توی خیابون هم که با بچه‌ها بودیم هی منتظر بودم بیای و بگی محمدحسین مراقب باشیا، اسلحه دستته یهو اتفاقی نیفته. وقتی کار تموم شد و هرکس داشت با موتور یا ماشینش میومد، اون لحظه‌ای که من موندم و خودم، تنها سوار ماشین شدم و خیلی منتظر بودم مثل همیشه بیای سوار شی که باهم برگردیم. الانم که خوابیدم هی منتظرم وضو گرفته بیای توی اتاق و سجاده‌ت رو پهن کنی، یا اصلا مثل بعضی وقتا که از خواب میپریدم و کنارم رو نگاه می‌کردم تو ام همین کنار خوابیده باشی. میدونم جایی که الان هستی خیلی خوبه! ولی مشتی قرارمون نبود وسط راه تنها بذاری و بری.. این حرفا رو هیچکس نمی‌فهمه چون کسی غیر از من برادری مثل تو نداشت که از دستش بده و تنها شده باشه