الحمدلله
امشب تو مهمان ارباب بودی و ما دلتنگ تو، در هیئتی که همیشه باهم سینه میزدیم و گریه میکردیم.. جای تو خالی بود! ولی جای ما پیش تو خیلی بیشتر..
از اوایلی که هیئت برای ظهور رو راه انداختیم یادمه تقریبا هرماه هم خودت میاومدی هم بچهها رو با ماشینت میآوردی.
هم برای فیض روضه و استفاده از مراسم، هم برای اینکه دلگرمی برای من باشی و مجلس شلوغتر بشه.. هر کمکی هم که میتونستی میکردی داداش!
امشب به چشم ظاهر نبودی، اما من حست میکردم، خودت دیدی که چه جمعیتی و چه مراسمی و برکتی بود.. حسینیه کامل پر شده بود و حتی چند نفر توی راه پلهها نشسته بودن سینه میزدن. اکثر بچههامون هم خودشون با خانواده اومده بودن، تمام کارای هیئت هم انجام شد و کلی آدم پای کار بودن.
الان داری بهم میگی: محمدحسین! درسته ظاهرا نیستم ولی هواتو دارما داداش.. صداتو با قلبم میشنوم و مطمئنم، چون تو رو میشناسم که توی برادری هیچوقت واسم کم نذاشتی، دم معرفتت گرم داداش!
امشب خیلی دلم برات تنگ شد.
و الان که دوباره متنم رو خوندم دیدم چقدر توش نوشتم: «داداش». کاش بودی..