فاطمه جانا
نشسته بود کنارم، قاب عکس رو دو دستی بالای سرش گرفته بود. خدا خدا میکردم که پدرش نباشه! آخه مراسم برای خانوادههای شهدا بود و با یک پیرمرد و این قاب عکس اومده بود. دلم نیومد ازش بپرسم تا اینکه یک نفر دیگه از پدربزرگش پرسید شهید چه نسبتی باهاتون دارن؟ گفت پسر من بود و پدر این دختر.
برگشتم بهش نگاه کردم گفتم اسمت چیه؟ گفت فاطمه جانا! +چند سالته فاطمه جانا خانوم؟ -۶ سالمه!
اینو که گفت دستامو باز کردم، انگار که خودش هم منتظر بود و اومد توی بغلم نشست. برام از باباش تعریف کرد، خم به ابرو نمیآورد و با همون زبون شیرین و لبخند داشت میگفت. دائم هم سعی میکرد عکس باباش رو بالای سرش نگه داره و خسته نشه حتی موقع حرف زدن با من! هم دلم نمیخواست از پیشم بره و هم دیگه طاقت نداشتم چهره معصوم و شیرین زبونیهاش رو ببینم.
این خانوادههایی که من این روزها توفیق داشتم دیدم، حقشون نیست که زود فراموش بشن! اینها همه امید و آرزوشون رو دادن.. شاید ظاهرشون نشون نده و فکر کنید دیگه گذشت و تموم شد! اما امان از همین روزهای تنهایی بعدِ از دست دادن..
حیف که دلش رو نداشتم و الا از شیرین زبونیهای فاطمه جانا براتون فیلم میگرفتم و میفرستادم.
خدا به دل همه این خانوادهها صبر بده و ما رو هم یه روزی به شهدا ملحق کنه، انشاءالله..