﷽
رمان
#ناے_ســـــوخـتـہ زندگی
نامه و خاطرات
#شهید_علی_خلیلی
•┈┈••✾•🔸🔶🔸•✾••┈┈
🌷 بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین 🌷
قسمت 8⃣
🔶 بارها ازش شنیده بودیم که کربلا رو باید به زور گرفت ...
برای همین نه برای خودش که برای رفتن همه تلاش می کرد.
هر سال اربعین سفر کربلا که میشد یه کاروانی راه می انداختیم
واقعا واسه اینکه بیست سی نفر بیان کربلا خیلی تلاش می کرد
بعضی ها مدیون علی خلیلی بودن چون هرطوری بود پول جور می کرد ؛ اصلا مهم نبود کی بود، اگه رفیقش بود یا یکی از دانش آموزای هیئت غیر مستقیم کمک می کرد
یا پول رو می داد یکی بده بهشون یا پول رو می داد مسئول کاروان تا سه نفر یا دو نفر رو بنویسه.
دوست داشت توی زیارت کربلا سنگ تموم بزاره.
🔸 دوستاش تعریف می کردن که بهشون می گفته : توی کربلا و زیارت امام حسین علیه السلام می گن خوردن غذا های لذیذ مکروهه ! خب این شکماتونو چند روز نگه دارین نمی میرین که!
ناسلامتی اومدین یکم سختی بکشین...
دوستاش هم وقتی بوی کباب یا غذایی میومده می گفتن : به به کباب ! علی آقا خیلی التماس دعا ! ما که رفتیم
شما هم برو عبادت.
علی هم در حالیکه صدای خندش بریده بریده و گرفته از حنجره اش شنیده می شده لبخند میزده ...
🔸 اما شاید تموم این ریاضت ها بود که بهش کمک کرد تا دو ماه پایانی زندگیش رو راحت تر بگذرونه ! دو ماه بدون لذت چشیدن حتی یک جرعه ای آب یا لقمه ای غذا !
توی این دو سال بخاطر حنجره اش که نمیتونست غذا بخوره پوست استخون شده بود ...!
شنیدم که در کربلا : با اون دستای ضعیف و استخوانی اش پای زائران رو ماساژ می داده.
دوستش می گفت : هر جا پا میگذاشته شادی مثل نسیم همراهش می رفته
علی معلمی بود که دفتر قلم اسباب تعلیمش نبود ، بلکه زبان نرم ، چهره گشاده ... آرامش و متانت ابزار معلمیش بود.
🔸 همه رو شرمنده مهربانی و گذشت خودش می کرد
گاهی اونقدر از خودش می گذاشت که دیگران صداشون در میومد.
توی اتوبوس یکی از دوستای علی روی شونه علی خوابش برده بود نزدیک دوساعت ... !!
ولی علی دم نزده بوده و تا اونجا صداش نکرده بود ...
با اینکه بعد از اون ماجرای امر به معروف و چاقو خوردنش، گردن پسرم خیلی خیلی حساس بود و زود خسته می شد.
یکی از دوستای نزدیک علی تعریف می کرد :
صدای گرفته علی برام آشنا بود آروم طرفش رفتم ... شونه اش تکون می خورد.
سرش رو پایین انداخته بود و زانو هاشو بغل گرفته بود اشکاش پشت سرهم از گردی پایین محاسنش می چکید...
🔸 کنارش نشستم ... متوجهم شد
دست انداختم دور شونه اش و گفتم چی شده علی آقا؟
قسمم داد گفت :
_یه چیزی می گم به کسی نگو!
گفت : امام حسین رو توی خواب دیدم ، گفتم آقا! چرا من رو پیش خودتون نمیبرید؟
گفت : مادرت تو رو دست ما امانت داده.
🔶 بعد از سفر کربلا بود که خودش رو آماده کرده بود برای راضی کردن من ...!
ادامه_دارد ... ✍