#قصهدلبری
#قسمتسیونهم
چون خانه مان کوچک بود و وسایلمان زیاد😑.
می گفت:《دوبرابر خونه تیروتخته داریم!》
فردای روز پاتختی،چندتا از رفقایش را دعوت کرد خانه،بیشتر از پنج شش نفر نبودند.مراسم گرفت.
یکی شان طلبه بود که سخنرانی کرد و بقیه مداحی کردند☺️.زیارت عاشورا و حدیث کسا هم خواندند.این تنها مجلسی بود که توانستیم در خانه برگزار کنیم . چون هنوز در آشپزی راه نیفتاده بودم🤦♀،رفت و از بیرون پیتزا خرید برای شام.البته زیاد هیئت دونفری داشتیم.برای هم سخنرانی میکردیم و چاشنی اش چند خط روضه هم می خواندیم،بعد چای،نسکافه یا بستنی می خوردیم🤭.میگفت:《این خوردنیا الان مال هیئته!》
هر وقت چای میریختم می آوردم،می گفت:《بیا دو سه خط روضه بخونیم تا چای روضه خورده باشیم!》🙃
زیارت عاشورا می خواندیم و تفسیر می کردیم.اصرار نداشتیم زیارت جامعهٔ کبیره را تا ته بخوانیم.یکی دو صفحه با معنی می خواندیم،چون به طبان عربی مسلط بود،برایم ترجمه می کرد و توضیح می داد.
کلاً آدم بخوری بود. موقع رفتن به هیئت،یک خوراکی می خوردیم موقع برگشتن هم آبمیوه ،بستنی یا غذا.گاهی پیاده میرفتیم گلزارشهدای یزد.
در مسیر رفت و برگشت،دهانمان می جنبید.همیشه دنبال این بود برویم رستوران،غذای بیرون بهش می چسبید . من اصلاً اهل خوردن نبودم،ولی او بعد از ازدواج مبتلایم کرد .
#ادامهدارد...