💔 چند ماه قبل از اینکه به سوریه اعزام شود، در پیامکی از من خواست مامان و بابا را راضی کنم. پیام داد که: "فاطمه! من می‌خواهم به سوریه بروم. می‌ترسم مامان و بابا راضی نباشند یا سخت راضی شوند. کمکم کن." البته بعداً‌ حضوری به من گفت: آبجی برو با مامان درباره حضرت زینب (س) حرف بزن! با مامان حرف بزن که اگر الان اصغر به سوریه نروند، آن دنیا جواب حضرت زینب (س) را چه می‌خواهی بدهی! به خاطر همین شب‌ها خواب می‌دیدم، اصغر در تابوت دراز کشیده و من بالای سرش دارم با او حرف می‌زنم. دیگر خسته شده بودم. به برادرم گفت: دیگر این حرف‌ها را نزن. چند ماه هست که درست نتوانسته‌ام بخوابم. شب آخر که برای خداحافظی آمد، گفت: فاطمه! بلند شو فیلم بگیر. از همه اعضای خانواده خداحافظی کرد. بعد سمت من آمد و محکم بغلم کرد. دوست نداشتم از آغوش برادرم جدا شوم. تنها کسی که برادرم پیش او گریه کرد، ‌من بودم. چند وصیت به من داشت؛ اینکه مانند حضرت زینب (س) صبور باشم و چادر حضرت زهرا (س) را روی سرم بگذارم. بعد با او خداحافظی کردم... سالروز شهادت فدایی عمه جان 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi