یادداشتی از دفتر خاطرات یک دانش آموز:
از خواب بیدار شدم
حال و حوصله نداشتم؛ ناراحت بودم💔
آماده شدم
رفتم توی حیاط، دیدم بارون اومده و زمین خیسه؛
لبخند محوی روی لب هام نشست🌧
رفتم مدرسه؛
امروزم زود رسیدم...
به دوستام سلام کردم؛
برعکس همیشه این دفعه جز سلام چیز دیگه ای نگفتم !
به درختی که سر کوچه توی سرما میلرزید و برگاش میریخت نگاه میکردم🍂
عه! این درخت چقدر شبیه منه!
سردشه اما کسی رو نداره که لباس گرم تنش کنه؛
تازه باد هم بیشتر اذیتش میکنه
منم کسی نبود ازم دفاع کنه؛
کسی که بخواد به حرفم گوش کنه؛
دردم رو بفهمه؛
تازه رو زخمم هم نمک میپاشن🥀
به درخت خیره شده بودم که خانم جعفری از راه رسیدن و در و باز کردن...
یه راست رفتم توی نماز خونه
حتی کیفم رو هم نرفتم توی کلاس بذارم🎒
از پله ها پایین رفتم
چند تا از لامپای نماز خونه روشن بودن
همونا برای من کافی بودن تا توی تاریکی نماز خونه فرو نرم...
وسط نماز خونه دراز کشیدم
برای چند لحظه چشمام رو بستم
نماز خونه اون لحظه حس نوشتن داستان جدیدی رو در من بیدار کرد
از جام بلند شدم، دفترمو از کیفم در اوردم و شروع کردم به نوشتن...
چند خطی نوشتم که بچه ها اومدن پایین
دفترم رو توی کیفم گذاشتم و چادرم رو سرم کردم، ظاهرا قرار بود سخنران بیاد... 🍁
بچه ها توی صف کلاسای خودشون نشستن و منتظر موندن
بالاخره حاج آقا از راه رسیدن
بعد از سلام و احوال پرسی، یهو برامون اهنگ نم نمای بارون رو گذاشتن🎶
همه تعجب کرده بودیم و خندمون گرفته بود😂
کم کم بچه ها شروع کردن به دست زدن با ریتم اهنگ👏
تموم که شد، حاج آقا گفتن که این آهنگ رو به یاد امام زمان گذاشتن؛
ما هم متوجه این شده بودیم🌝
شروع کردن به سخنرانی درباره "حال خوب"؛
صحبتاشون خیلی قشنگ بود؛
اما من هنوز حالم گرفته بود.
بعد از سخنرانی
چند تا از بچه ها متوجه شدن و ازم سوال کردن؛
منم یکم براشون توضیح دادم...
روی پله ها نشسته بودم که H.s.s از راه رسید
شروع کردم باهاش درد دل کردن؛
اون بیشتر شرایط من رو میفهمید و درک میکرد؛
گریم گرفته بود، با صدای بغض دار باهاش حرف میزدم و اروم اروم اشک می ریختم
دلم شکسته بود💔
چند تا از بچه ها داشتن رد می شدن که متوجه شدن؛
پرسیدن چرا گریه میکنی؟!
جوابی ندادم؛ n.s هم بود
رفت بالا و چند لحظه بعد دوباره اومد و کنارم نشست🌸
سر کلاس اصلا حوصله نداشتم؛
ریاضی داشتیم...
فقط میخواستم زود تر تموم شه.
زنگ تفریح دوباره رفتم پیش h.s.s و باهاش صحبت کردم.
حالم بهتر شده بود؛
زنگ آخر تفسیر قرآن داشتیم؛
خانم که شروع کردن، آروم تر شدم، n.s هم که دید حالم بهتره
به شوخی بهم گفت: امروز کرم نریختم که بری تو کنالت تعریف کنی
بعد هم شروع کرد به قلقلک دادنم😂
زنگ نماز خورد و رفتیم نماز؛
دیگه حالم اون قدرا هم بد نبود.
خیلی بهتر شده بودم🙂
زنگ خونه خورد؛
همه رفتن...
فقط من و h.s.s موندیم
ما هم که همش داریم با هم حرف میزنیم😂
دعا میکردیم همزمان بیان دنبالمون که اذیت نشیم و توی مدرسه تنها نمونیم🌝
این اتفاق هم افتاد
همزمان با هم از مدرسه بیرون و به سمت خونه هامون رفتیم :)
ماشین ما زیر همون درختی که صبح داشتم نگاش میکردم، پارک شده بود
با خودم گفتم
درخت نمیتونه از جاش تکون بخوره
اما من که میتونم!
پس جامو عوض میکنم.
جیم ران میگه: اگه از جایی که هستی راضی نیستی،
جاتو عوض کن؛ تو که درخت نیستی ...🌳ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ❥︎♫︎
#انگیزشی #حس_خوب #خاطره_بازی #مدرسه #درس_مرس
☾︎
@moonchild_7_7 ☽︎