بند چکمه‌ها را چه محکم بستی! پا بر زمین کوبیدی و خنده بر لب، مقابلم سلام دادی. سر تا پا براندازت کردم، ‌دوباره وجودت در جانم حک شد. پیراهن بسیجی‌ات اتو کشیده چه بوی عطری می‌داد. موهای سیاهت برق می‌زد. لبهایت سرخ عنابی. امروز همان پیراهن، خاکی خاکی. دیگر اتو ندارد؛ اما عجیب بوی گل می‌دهد هنوز! موهایت برق نمی‌زند، گِلی و خونی. پیشانی بندت آمده روی چشم‌هایت عزیزکم، همان که دوست داشتی "یا علی" بلند نمی‌شوی؟ عزیزکم، پسرکم. می‌شنوی صدای مردم را! بلندگوی مسجد می‌خواند: تو خرمشهر خونین کربلای عشق و ایمانی، به رزمت آفرین به پیکارت درود... قهرمان من بلند شو... مردم برای دیدن گُل رویت آمده‌اند. ✍ارسالی بانو گرجی زاده @shahrzade_dastan