#چالش_هفته
نوشته علیرضا نادری فام
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
با دلخوری و ناراحتی از خانه زدم بیرون. با پدرم بحث کردم. دیگر به سیم آخر زده بودم. آخر مگر می شود بعد این همه سختی و تلاش مدرک لیسانس رو بگیری و بیکار باشی. فقط بخاطر اینکه وضعیت مالی پدرم خوب نبود. نفهمیدم چه وقت به ایستگاه مترو رسیدم. از پله برقی پایین رفتم. چند لحظه روی صندلی نشستم تا قطار بیاید. ایستگاه شلوغ بود. پدر و پسری نظرم را به خودشان جلب کردند. پدر میان سال بود و پسرش سندرم دان داشت. خیلی بهم وابسته بودند. پسر دستش را دور گردن پدرش حلقه کرده بود و دائم او را می بوسید. یک لحظه از خودم خجالت کشیدم. از جا برخاستم و کمی قدم زدم. قطار آمد. اما من شوق سوار شدن را نداشتم. مستأصل شده بودم. از پله ها آرام آرام بالا رفتم. در بین راه روی دیواری بزرگ نوشته شده بود دل بکن. یک لحظه همه چیز برایم رنگ دیگری گرفت. به خودم گفتم: دنیا ارزش این رو داشت که تو با پدرت بحت کنی و دلش را برنجانی؟
شرمنده بودم و پشیمان. به طرف خانه به راه افتادم. به درب خانه که رسیدم مکث کردم. شیطان داشت وسوسه ام میکرد که برگردم. اما لعنتی به او فرستادم و زنگ زدم.درب باز شد و وارد حیاط شدم. پدرم نشسته بود لبه ی حوض. به طرفش رفتم و نشستم تا پاهایش را ببوسم. اما پدرم مرا از جا بلند کرد. دستش را بوسیدم و گفتم: پدر من اشتباه کردم. من را ببخش و حلال کنید.
@shahrzade_dastan