آخرای شب، حوالی ساعت یک، یه دفعه سعید گفت بریم بهشت زهرا پیش رفقا. من و داود قادری و خدابیامرز کاظم حبیبی رفتیم بهشت زهرا؛ اونم با موتور سعید با اون نحوه موتور سواریش که خدایی آدم هنگ میکرد که چه جوری سالم میرسیدیم به مقصد!!
البته بماند که الحق و الانصاف دست فرمون سعید فوق ممتاز بود.
به هر حال رسیدیم همین قطعهای که الان مزار مطهر داش سعید هست.
داود و کاظم داشتند باهم از خاطرات خودشون میگفتند و من یه دفعه دیدم داش سعید به یه درخت کاج تکیه زده و سرش را برده رو به آسمون، میخونه و اشک میریزه.
طاقت نیاوردم، اومدم پیشش گفتم داداش خبریه؟ یه جوری نگام کرد که گویا سؤالم بیجا یا بی موقع بود.
بعد از شهادتش یک بار خوابش را دیدم و بعد از این خواب، نیمه شبی رفتم سرخاکش، یک دفعه یادم اومد این درخت پائین قبر مطهرش، همون درختیه که سعید اونشب بهش تکیه زده بود و اشک میریخت. اونوقت بود که فهمیدم اولین روضه خوان قبرش خودش بود.
روحش شاد.
راوی؛ آقای محمد
#زارعین
#خاطرات_سعید
___________
✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی)
@shalamchekojaboodi