♥️ یکی از بچه‌ها به شوخی پتو رو پرت کرد طرفم . اسلحه از دوشم افتاد و خورد تو سر کاوه . کم مونده بود سکته ڪنم ؛ سر محمود شکسته بود و داشت خون می‌آمد . با خودم گفتم : الانه که یه برخورد ناجوری با من کنه . چون خودم رو بی‌تقصیر می‌دونستم ، آماده شدم که اگر حرفی ، چیزی گفت ، جوابش رو بدم . دیدم یه دستمال از تو جیبش در آورد ، گذاشت رو زخم سرش و بعد از سالن رفت بیرون ! این برخورد از صد تا سیلی برام سخت‌تر بود ! در حالی که دلم می‌سوخت ، با ناراحتی گفتم : آخه یه حرفی بزن ، همونطور که می‌خندید گفت : مگه چی شده ؟ گفتم : من زدم سرت رو شکستم ، تو حتی نگاه نکردی ببینی کار کی بوده ! همونطور که خون‌ها رو پاک میکرد ، گفت : این جا کردستانِ ، از این خون‌ها باید ریخته بشه ، این که چیزی نیست . چنان من رو شیفته خودش کرد که بعدها اگه می‌گفت : بمیر ، می‌مردم 🔹قرارگاه خادم الشهداء شهرستان گرمی/پاتوق جوانان انقلابی @khademine_koolebar_germi