✅از هوش رفتم 🌀با صدايى خشن به سخن گفتن پرداخت و درحالى‌كه با تمسخر و استهزا صداى مرا تقليد ميكرد، نخستين ضربه را به‌صورتم نواخت. من خودم را كنترل كردم. امّا او دوّمين ضربه را هم وارد كرد و مرا به زمين انداخت. من روى تختى كه در كنار اتاق بود، افتادم. خواستم برخيزم، امّا يكى از آنها گفت: همان‌جا بمان، خوب جايى افتادى! فهميدم كه اين تخت، تخت شكنجه است. پايم را به تخت بستند. شلّاقهايى با ضخامتهاى مختلف به سقف آويخته بودند كه ضخامت آنها يك انگشت، دو انگشت و يا بيشتر بود. يكى از آنها شلّاقى برداشت و شروع كرد به زدن به پاهايم. آن‌قدر زد كه خسته شد. فرد ديگرى شلّاق را گرفت. او هم زد و زد تا خسته شد. نفر سوّم شروع كرد به زدن. و به همين ترتيب....هركدام از آنها فرصتى براى استراحت داشتند؛ به‌جز من كه نگذاشتند حتّى اندكى استراحت كنم! در آن حال كه قابل توصيف نيست، من از خباثت برخى از آنها به شگفتى مى‌آمدم. وظيفه‌ى آنها بود كه شلّاق را بالا ببرند و به من بزنند _ اين امرى طبيعى است _ همچنين وظيفه داشتند مرا آن‌قدر بزنند تا در برابر آنها از پا درآيم؛ بنابراين طبيعى بود كه پشت‌سرِهم بزنند؛ امّا يكى از آنها خباثت خاصّى از خود نشان ميداد: شلّاق را به دست ميگرفت، تسمه‌ى آن را با دست ديگر از پشت سرش خوب ميكشيد و بعد ضربه را ميزد تا بيشتر دلش خنك شود. در حين شلّاق زدن، يكى از آنها بالاى سرم مى‌آمد و از من ميخواست از فلان‌كس يا از نهضت اسلامى بيزارى بجويم. من اظهار مخالفت ميكردم و آنها به زدن ادامه ميدادند، تا اينكه از هوش رفتم. کانال شناخت رهبری ☑️ @shenakhte_rahbari