صبحانه ای با شهدا
📌 وقتی حاج یونس از ۱۲ سالگی جای پدر را گرفت 🔷️ پدر حاج یونس شصت و دو سالش بود و می‌گفتند که شاید
📌 امروز تکلیف است که مثل یک برادر از اسیران عراقی پذیرایی کنیم 🔷️ بعد از یک درگیری بسیار شدید و سنگین، حدود ۳۶۰ نفر عراقی، در مبارزه‌ای طولانی مجبور شدند که تسلیم شوند. ◇ وقتی نزدیک ما می شدند، سلاح خود را به همراه گل جلوی نیروهای ما می‌انداختند و از داخل گلها با حالتی بسیار خسته و درمانده و نگاههای مضطرب پیش می آمدند. ◇ اولین چیزی که حاج یونس به ما گفت، این بود: اینها تشنه هستند. از دیشب آب نخورده اند. به آنها آب بدهید. هیچ کس هم حق ندارد به طرف آنها تیراندازی کند. ◇ یکی از رزمنده ها به حاج یونس گفت: حاجی، انگار یادت رفته که دیروز چطوری مقاومت می‌کردند. ◇ حاج یونس خیلی جدی جواب داد: دیروز مساله‌اش فرق می کرد. تکلیف ما دیروز چیز دیگری بود؛ امّا امروز این‌ها اسیر ما هستند. ◇ ما باید دنبال تکلیف خودمان باشیم. امروز تکلیف ما این است که مثل یک برادر از آنها پذیرایی کنیم. ◇ به غیر از قمقمه‌ی بچّه ها که دیگر آبی وجود نداشت. حاج یونس دستور داد که هر کجا آب هست به آنها بدهد. 🔹️ صبحانه ای با شهدا @sobhaneh_ba_shohada 🔺️ کانال ما را از طریق لینک زیر دنبال و به دوستان خود معرفی کنید: https://eitaa.com/joinchat/3191341256C69ef75b671