به سرم زد بنشینم لب یک ایوان و لحظه ای آب بپاشم به تن دالان و چینه ای کاهگلی باشد و با بچگی َم بشویم‌ از سر هر شاخ تر آویزان و بنشینم که خیالم نفسی چاق کند مادرم باشد و یک خانه پر از مهمان و چایی تازه دم از دست عزیزی باشد چند دیس عاطفه باشد، کته ی لنجان و حسن یوسف بکشم گوشه ای از حافظه ام بگذارم لب هر پنجره ای گلدان و چادر گل گلی َم را بکشم روی سرم رد شود کودکی َم از دل و نوجوان باشم و آسیمه ببارد باران بشود تند نفس های و از لب جوی و‌ نسیمی بوزد برسد شعر به یک دوره ی بی پایان و شاید عصری به تماشای خودم برگردم باشم و یک خانه ی بی ایوان و... تصویر: هوش مصنوعی @sooderjan_ir