#شعر_سودرجانیها
به سرم زد بنشینم لب یک ایوان و
لحظه ای آب بپاشم به تن دالان و
چینه ای کاهگلی باشد و با بچگی َم
بشویم از سر هر شاخ تر آویزان و
بنشینم که خیالم نفسی چاق کند
مادرم باشد و یک خانه پر از مهمان و
چایی تازه دم از دست عزیزی باشد
چند دیس عاطفه باشد، کته ی لنجان و
حسن یوسف بکشم گوشه ای از حافظه ام
بگذارم لب هر پنجره ای گلدان و
چادر گل گلی َم را بکشم روی سرم
رد شود کودکی َم از دل
#سودرجان و
نوجوان باشم و آسیمه ببارد باران
بشود تند نفس های
#فلاورجان و
از لب جوی و
#کلیشاد نسیمی بوزد
برسد شعر به یک دوره ی بی پایان و
شاید عصری به تماشای خودم برگردم
#اصفهان باشم و یک خانه ی بی ایوان و...
#فاطمه_شفیعی_سودرجانی
تصویر: هوش مصنوعی
@sooderjan_ir