شرح هفت شهر عشق عطار نیشابوری
قسمت هجدهم
منزل دوم : عشق
ادامه...
در این وادی سالک هرآنچه او را از حق دور میکند از پیش راه برمیدارد و اولین قدم برداشتن حجاب خودی و پا گذاشتن بر روی نفس و خودیت است. آن منیت و غرور خفته در جان آدمی که او را از رسیدن و شوق جدا میکند.
چون شمع تا قرار سوختن ننهی
سر رشته روشنی به دستت ننهند
عشق از دیدگاه عطار قابل بیان نیست. چون این نور از حق بر دل تابیده سالک باید او را چونمدار هستی بداند که همهچیز دور آن میچرخد. آنچه عطار از عشق میگوید را همان وحدت وجودیان درک میکنند. عاشق سالک چنان در راه معشوق میسوزد که هیچچیز غیر معشوق نمیبیند. و لحظهای این شعله در دل او خاموش نمیشود. اگر آنانی که خدا را ذاتی جدا میدانند او را به وعده فردایش میستایند سالک نه در پی وعده است و نه پاداش. او تنها در طلب رسیدن است و هرچه باید را همینجا از معشوق میگیرد.
من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود
وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم ؟
و هرچه بخواهد را معشوق به او میبخشد چون او نور حق را در دل خود روشن نگاه داشته است. او عقل خود را میبازد در این عشق ، عقلی که بخواهد او را از راه وادارد.
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
عطار عاشق سالک را چون ماهی میداند که اگر از دریا بیرون افتد آنقدر دست و پا زند تا یا جان دهد یا به دریا بازگردد. اینجاست که همهچیز هستی را با خود یکی میبیند. و آنکه با عقل مینگرد این عاشق و این عشق را چنان میبیند که سر و تهی ندارد و عجیب است. و آنکه این عشق را نچشیده مردهای بیش نیست.
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
و سالک عاشق میتواند صدها دل را به این عشق زنده کند.
من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست
صد گدای مثل خود را بعد از این قارون کنم
این وادی بزرگترین و سهمناکترین وادی است که سالک در آن پا میگذارد. بریدن از خود و هرآنچه هست و مقابل عقل قرار گرفتن. توصیف عشق در بیان نمیگنجد. سالک باید آن را با جان و وجود خویش حس کند. عطار میفرماید:
در ماندهایم و راه بسی دورست
ما راه بکار خود نمیدانیم
ما چاره به کار خود نمیسازیم
چون جمله زکار خویش حیرانیم
#عشق
@sserfan