کانال طریق الشهدا 🇮🇷🇵🇸
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات ‌‌و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «#درد
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات ‌‌و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «» 🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا 🔹فصل: سوم 🔻ادامه قسمت: ۶۳ زمانی که واحد اطلاعات عملیات، خط را به یکی از گردان های لشکر تحویل داد، آقای جمالی، فرمانده ی آن گردان بود. وقتی آمد خط را تحویل بگیرد، الاغ را آوردم. گفت «این هم هدیه ی من!». آقای جمالی با تعجب نگاه کرد وگفت «چه کارش کنم؟!». گفتم «شما می تونین کارهای تدارکاتی روباهاش بکنین. ». به مرتضی بشارتی گفتم «بیا من یه کم درمورد الاغم بهت توضیح بدم،به دردتون می خوره. ». خندید گفت «الاغه دیگه!». گفتم «نه! این الاغ، با همه ی الاغ های دیگه فرق می کنه. ». گفتم « از این طرف که می رین سمت قرارگاه، سوارش بشین. وقتی که خواستین برگردین، آذوقه و وسایل تون رو بذارین روش. خودش راه بلده. ». یک روز، مرتضی بشارتی، الاغ را می برد قرارگاه. همین که به قرارگاه میرسد نفت، سلاح و اُورکتش را می گذارد روی الاغ. خودش می رود حمام. وقتی که حمامش تمام می شود و بیرون می آید ،هر چی اطراف قرار گاه را نگاه می کند، الاغ را نمی بیند! آمد پیش من. گفت «رضا، الاغ نیست!». گفتم «دستت درد نکنه. چند روز نتوانستی نگهش داری؟! خوبه این همه بهتون سفارش کردم!». یک تلفن قورباغه ای داشتیم. زنگ زدم به نگهبانی، گفتم « اگه یه سیاهی اومد سمت شما. نه عراقیه، نه گرازه؛ الاغه. ». اتفاقاً الاغ رفته بود آنجا. بچّه های نگهبانی گرفته بودندش. حسین خندید و گفت: اون زمان که الاغ مسلح نبود ،کسی جرأت نمی کرد بره سمتش؛ چه برسه به حالا که مسلح هم هست! 🌹@tarigh3