❤️❤️زاپاس تنهایی بی انتها❤️❤️
دايی عروسک داری؟
شاهين روی تخت لميد و گفت:
- آره دايی جون دارم.
- کجاست؟ ميدی من بازی کنم؟
شاهين دستهايش را زير بغل کيانا انداخت و او را بلند کرد و روی شکمش نشاند.
کيانا باز هم اصرار کرد:
- دايی عروسک.
نيلا بشقاب سيب را برداشت و روی لبه ی تخت نشست و گفت:
- نبايد به بچه #دروغ بگين. دلش میشکنه.
دروغ نگفتم. عروسک دارم.
- کجاست؟
شاهين به چهره نيلا نگاه کرد. کيانا رو به جلو خم شد و دستهای کوچکش را
روی صورت شاهين گذاشت و گفت: - دايی.
صورت شاهين را سمت خود گرداند. شاهين رو به کيانا گفت:
- اين عروسک منه. و دستش را بلند کرد و ...
https://eitaa.com/joinchat/3955228959C18d48a7740https://eitaa.com/joinchat/3955228959C18d48a7740