💠روایتِ مهربانی💠 ✍️یونس سبزی 🔹بغضم گرفته، دارد شروع به باریدن می‌کند...فضا سنگین است... 🔹شب وقتی که برای پخش غذا در میان گل و لای، ماشین خودش را به زحمت از میان کوچه‌های تاریک شهری که تازه گریه‌هایش بند آمده بود، عبور می‌داد؛ آدم‌ها را سراپا گِلی می‌دیدم... 🔹به زنی رسیدیم، به او گفتیم غذا خوردید؟! گفت نه! یک کنسرو به او دادیم، خواستیم دومی‌اش را بدهیم؛ گفت نه! به دیگران بدهید...من مهربانی را در این تعارفش با وجودی که بر تَل گِل نشسته بود دیدم! 🔸اما حس و حالم اربعینی‌ست! الان می‌فهمم شوق و ذوقِ آن عرب‌های باصفا را، زمانی که جلوی راهمان را می‌گرفتند و با التماس می‌گفتند: «المبیت موجود» «سکن موجود»! 🔸دوست دارم فردا از این منظره‌ها چشمم را پر کند! 🔸گروه‌های جهادی بیایند و سبقت بگیرند و التماس کنند که ما خانه‌ی شما را تمیز می‌کنیم؛ تمیز که چه عرض کنم از زیر گل در می‌آوریم! 🔸ای کاش فردا در این مسابقه سهمی هم نصیب ما بشود... 💠جامعه‌ایمانی‌مشعر @Miyandarkhedmat_ir@www1542org