خاطره شهدا📓
شهید همت
بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد.قرار بود فعلا خودش بماند و بقیه را بفرستد خط.توجیه هاش که تمام شد که برود🚶.
همه دنبالش راه افتادند🚶🚶.
او هم شروع کرد به دویدن🏃 و جمعیت دنبالش🏃🏃.
اخر رفت توی یکی ازساختمان های🏢
دوکوهه🏔🏔 قایم شدو ما جلوی در را گرفتیم.
پیرمرد👴شصت ساله بود،ولی مثل بچه ها👦بهانه می گرفت که《باید حاجی رو ببینم.یه کاری باهاش دارم.》
می گفتیم《به ما بگو کارتو،ماانجام بدیم.》
میگفت《نه.نمیشه.دلم اروم نمیشه.خودم باید ببینمش.》
به احترام موهای سفیدش گفتیم《بفرما!
حاجی تو اتاقه.》
حاجی را بغل گرفته بود و گونه هایش را می بوسید.بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند،برگشت گفت《این کارو می گفتم.حالا شما چه جوری می خواستین به جای من انجامش بدین؟》
@yadegar_madar