زندگی از غسالخونه تا برزخ
چیشد که غساله شدم قسمت سوم
چی شد که تصمیم گرفتم غساله بشم!! منبع خاطرات خانم غساله در اینستاگرام که این محتوا را مینویسند کپی بدون این منبع حرامه 👇👇👇👇 @neiynava313 مامانم از ترس اینکه از بیمارستان کسی نیاد دنبالش رفته بود خودشو قایم کرده بود 😭و می‌گفت پیام نزار منو ببرن بزار تو خونه بمیرم روزهای خیلی بدی بود هر روز مرگم رو به چشم میدیم ، خلاصه مامان بابا و پیام بیمار شدن و تو خونه موندن اما هیچ کس نزدیکشون نیمشد 💔💔 حوزه فراخوان زد نیاز به غساله دارن تو شهر جنازه ها موندن روی دست خانواده ها وکسی نیست اموات رو غسل بده... زنگ زدم رفیقم گفتم حاضری بریم غسالخونه اموات کرونایی رو بشوریم،گفتنش به همین راحتی نبود تمام جونم پر از ترس‌و اضطراب و هیجان بود گفت باشه بریم،گفتم مطمنی!!! شاید تو این راه برگشتی نباشه شاید دیگه نشه بچه هامون رو ببینیم... منم نذر کردم خدمت کنم تو غسالخونه وجنازه های رو بشورم که هیچ کس جرات نزدیک شدن بهشون رو نداشت😞 اما فقط مادرم رو برام سالم نگه داره.... الحمدلله رب العالمین مادر و خانوادم حالشون خوب شد و من این موضوع رو مطرح کردم بین خواهرام هر کدوم به نحوی مخالفت میکردن میگفتن اگه مامانی بفهمه دق میکنه🥺 بخاطر حسین زهرا این کارو نکن دم به دقیقا زنگ میزدن به همسرم به مادر شوهرم که اونا مخالفت کنن بام و اجازه ندن که من برم غسالخونه☺️ اما من و همسرم اتمام حجت کرده بودیم فقط یه کلام گفتم به همسرم ... من باید برم الان وقتشه ،الان باید به درد بخورم اگه الان به درد نخورم کی دیگه میخام به درد بخورم الان هم میدون جنگه🥺 ببین هیچ سربازی نیست که بره خط مقدم غسالخونه ها پر از مادر و خواهرانی هستن که هیچ کس وکار ندارن..... به الله اگه زمان جنگ بود من زمین نمی نشستم مانع من نشید ،روحیه ی من ج.هادیه غیرتم اجازه نمیده بمونم تو خونه و ببینم بقیه خواهرانم راهی شدن و از جون و جوونیشون مایه دارن میگذارن اما من بشینم تو خونه😭 شوهرم گفت حسین چی! چند ماه بیشتر نداره زهرا.... گفتم اول خدا دوم حضرت زهرا س سوم زنده باشه پدرش تیکه جیگرم رو حسینم رو دست تو میسپارم اما اجازه نده حرف های خانواده ها روی تو اثر بزاره بزار برم و بعد ها حسرت تو دلم نمونه شماره های مختلفی بم زنگ میزد روحمم خبر نداشت که کی هستن باهم حرف میزدن ... بعد میگفتن بخاطر خواهرات دست از این کار بکش... ینی خانوادم افرادی رو واسطه میکردن تا من رو پشیمون کنن..... خبر به گوش دایه رسید زنگ زد گریه میکرد زهرااااا شیری که بهت دادم رو حرام میکنم اگه پا بزاری تو غسالخونه من دیگه تحمل داغ تورو ندارم،باکلی حرف واصرار دایه رو راضی کردم☺️ این شد شدم غساله...