🚨 ملاقات بر سطح لغزنده‌ کلمات ✍️ حامد عسکری، شاعر و نویسنده در «فرهیختگان» نوشت: 🔻همدیگر را دیده‌ایم. بسیار و بارها. من توی اتوبوس و مترو بارها جایم را به تو داده‌ام و تو تشکر کرده‌ای. بارها وقتی انداخته‌ای توی خط ویژه و گازکش پشت آمبولانس سپربه‌سپر می‌آمدی هم تو را دید‌ه‌‌ام و لبخند زده‌ام. من توی آمبولانس بوده‌ام و داشتم کارم را می‌کردم و تو حواست نبود. 🔻بارها دیده‌ای که از دست پیرزنی که از تره‌بار بر‌می‌گردد چرخ‌دستی خریدش را گرفته‌ام و تو زل زده‌ای به من که چه حوصله‌ای دارد... 🔻بارها به دختربچه گل‌فروش سر چهارراه زل زده‌ام و وقت دویدن از عرض اتوبان دمپایی‌اش را به نفسی از پایش بیرون انداخته‌ام که پلکی مکث کند و در همین مکث، راننده کامیون خواب‌آلودی که نخاله‌های بالاشهر را پایین‌شهر می‌برده از کنار دخترک بگذرد و مواجهه‌ای نداشته باشند. تنهایم و کسی دوستم ندارد، همه از نامم فراری‌اند. د‌قت کرده‌ای وسط میهمانی‌ها و خنده‌ها و گعده‌ها یک وقتی ستون فقراتت تیر می‌کشد؟ انگار نسیمی از کالبدت رد شده، سرمایی رخوتناک به جانت ریخته و بعد سکوت شده. آن نسیم من بودم که آرام مثل بخار چای، مثل عطر هل، مثل گنجشکی در اتوبانی شلوغ آمده‌ام و رفته‌ام و حسرت خورده‌ام که چرا سرعت عقربه‌ها را نمی‌بینند. من تعداد پیراهن‌هایت را می‌دانم. تعداد قدم‌ها و نفس‌هایت را هم. من می‌دانم در کدام پیراهنت قرار است همسفر من شوی، راستش ناراحت نشوی ولی وقتی به آرزوهایت فکر می‌کنی و برای ایام سپیدمویی‌ات برنامه‌ریزی می‌کنی و من می‌دانم هیچ‌وقت به آن هدف نخواهی رسید نرم می‌خندم و می‌گذرم. تو مرا نمی‌دیدی آن روز. آنجا آخر کوچه، من زل زده بودم به تو روی لاشه سنگی شتری‌رنگ و آفتاب داشت غروب می‌کرد. 🔻مادرت صدایت کرد، خیس عرق و غبارآلود گفتی: چشم! و توپت را زدی زیر بغل و با ساق‌هایی دردناک به خانه رفتی و هیچ‌وقت نفهمیدی این آخرین باری بود که 10‌سالگی‌ات توی کوچه فوتبال بازی می‌کند. 🔻من بودم آخرین باری که برای عروسکت قصه گفتی و آخرین باری که دندان شیری‌ات افتاد. آخرین لباسی که از کودکی‌ات ته گنجه مانده بود و مادرت قیدش را زد و داد به یکی که همقواره‌ آن سال‌های تو بود تا سیاه زمستان را بگذراند‌... 🔻اولین باری که انجامش دادم به دست‌هایم زل زدم و به آن وجود یخ و سرد خیره شدم‌... به آن جوان که رعنا بود و بلوغاتی و هنوزا همه‌ میش‌هایش نزاییده بودند و هنوزا امیدوار بود که بهار آینده گله‌اش دو برابر خواهد شد. 🔻چند سالم است؟ نمی‌دانم‌... تا کی زنده‌ام نمی‌دانم‌... توی این همه شلوغی و ازدحام و رفت‌و‌آمد کی وقت می‌کنم بنویسم را هم نمی‌دانم... ولی حالا که اجازه گرفته‌ام و قرار است بنویسم، خوشحال می‌شوم این اوراق را شما هم نگاهی بیندازید. 🔻راستش از شما چه پنهان بین خودمان باشد، یک جورهایی اگر باشید و به کسی نگویید می‌خواهم بهتان تقلب هم برسانم! شما از من می‌ترسید ولی حواس‌تان نیست این خودتانید که تعیین می‌کنید چگونه سفر کردن را. 🔻آدمی که تمام دارایی‌اش را توی قشنگ‌ترین جزیره‌ دنیا خرج عشق و حالش کند، مجبور است برای برگشتن تا خانه‌اش شنا کند. اینجا این گوشه خاطراتم را می‌نویسم، بد نیست پیش از خودم کلماتم را ملاقات کنید. ببینید کی گفتم... 🖌 امضا: فرشته‌ مرگ. 🌐 به بپیوندید... 👇 ☫ @ziaossalehin