گربه شرودینگر
اینکه با دبیر ادبیاتت ۶ تا ایستگاه تو مترو باشی یکم سخته می دونید...
وای دارم به این فکر میکنم که کل راه برای همدیگه شعر میگفتید
هدایت شده از دفترچه خاطرات.
تو خود سالن من تو تیم دختره بودم دختره یه کیت رونالدو النصر آبی می پوشید می خواستم بهم پاس بده چون جلوش ضحا بود بعد اونو ضحا تک به تک دختره یه جوری ضحا رو دریبل کرد که ظریف نمی دونم چی گفت ولی یه چیزی گفت با رستمی و خود ضحا هم وسط زمین وایستاد گفت ماشالله
_
عجبب. اسمش چی بودد؟
هدایت شده از دفترچه خاطرات.
https://eitaa.com/remuslupin1973/3675 نمی دونم مغرور نبود ولی با کسی حرف نمی زد آخرین بار فکر کنم سال پیش همین چند ماه پیش اومد که یکی هم با خودش آورده بود اون یکیه مثل این شبنما های کنار خیابون بازی می کرد🤣
_
فکر کنم نمیشناسمم.
هدایت شده از دفترچه خاطرات.
https://eitaa.com/remuslupin1973/3703 آقا....نمی دونم فکر کنم اونم ایتا داره توی کنار زمین گوشیشو دیدم...برید با هم ازدواج کنید
_
چ_🤣😟