گاهی انگار در میانهی برهوتی ایستادهام، جایی که نه آسمان، آبیِ خودش را دارد، نه زمین، پناهی برای پاهای خستهام. همه چیز در من و اطرافم معلق است؛ نه گذشتهای دارم که با اطمینان به آن تکیه کنم، نه آیندهای که با شوق به سویش قدم بردارم. هر چه هست، لحظهایست گنگ، خاکستری، مبهم... لحظهای که در آن فقط "بودن" هست، بی معنا، بی جهت. ذهنم هزار راه میسازد و هزار بار در هزار مسیر گم میشود. قلبم میان خواستن و نخواستن، رفتن و ماندن، ایستاده و نمیداند کدام سو نجات است، و کدام سو تباهی.
گاه دلم میخواهد همه چیز را رها کنم، بروم، بیآنکه حتی بدانم مقصد کجاست. فقط بروم، شاید در رفتن، رهایی باشد.
اما قدمهایم یخ زدهاند، انگار میان دو خواستهی متضاد، اسیرم؛ میان ترس از گمشدن و میل به پیدا شدن.
آدمها دور و برم میچرخند، حرف میزنند، میخندند، میگریند، ولی من... انگار از جنس آنها نیستم. صدایشان را میشنوم، اما نمیفهمم. نگاهشان میکنم، اما نمیبینم. دنیایشان برایم بیگانه شده، و دنیای خودم؟ دیگر نمیدانم آیا دنیایی برایم مانده یا نه.
سردرگمی، مانند مهی غلیظ، بر روی همه چیز افتاده است؛ روی رؤیاهایم، تصمیمهایم، حتی روی دعاهام.
دیگر نمیدانم از خدا چه بخواهم... راهی؟ نشانهای؟ یا فقط اندکی آرامش برای قلبی که هر روز، بیدلیل میلرزد؟
نه شجاعت رفتن دارم، نه دلخوشی ماندن. تنها چیزی که مانده، سکوتیست بلندتر از هر فریادی، و حسی سنگین که هر روز با آن از خواب بیدار میشوم؛ حسی شبیه گمگشتگی در خودم.
#امضاء
هردفعه که میبینم کراشهای بچگیم چقدر بزرگتر و زشت شدن، از خودم و انتخابم ناامید میشم.
کلاسمون تموم شد و کسی نبود منو فاطمه رو برسونه. داداش نمیتونست باید و شارژ نداشتیم به مامانم زنگ بزنیم، یه تک زنگ زدیم به امید اینکه مامانم ببینه و خودش زنگ بزنه ولی بعد اینکه زدیم بیرون دیدیم سمیه [یکی از دوستامون] ماشین باباشو آورده و بله.
اون مارو رسوند. جدی فرمونش خوب بود ولی حس میکردم عزرائیل نشسته روی کاپوت ماشین و با لبخند خبیث نگاهمون میکنه. اولین بار بود سوار ماشینی میشدم که رانندهش دوستمه [تازه بهش اعتماد هم میکردم]. خلاصه دوستان، رانندگی یاد بگیرید، ماشین بخرید و دوستاتون رو ببرید دور دور.
خوشحال کردن مؤمنین صدقه است . امام صادق (ع) / مصباح المتهجد
در هیاهوی بیپایان روزمرگیها، آنگاه که انسان میان بودن و شدن سرگردان است، تنها یک واژه میتواند امید را به جان
بازگرداند: عشق. عشق، مفهومی فراتر از دلدادگی است؛ نیرویی است که جان میبخشد، میسازد، و در عین شکست، شکوفا میگردد. چه بسیار دلهایی که در تنگنای زمانه، تنها به اتکای همین احساس پاک، از تنگنای تردید گذر کردهاند و قامت افراشتهاند. و مگر جامعهای بدون عشق و همدلی، جز انبوهی سرد از جسمهای بیروح خواهد بود؟ امروز، بیش از همیشه، به نگاهی مهربان، کلامی صادق و دلی بیدار نیازمندیم؛ که در پس هر ناملایمتی، نوری بتابد و در تاریکیِ سکوت، جرقهای از تغییر پدید آید.
پس اگر در میانهی راه، خسته شدی یا رنجی سنگین بر دوشت نشست، به یاد آور: هر صبحی که از پس شبانگاهِ تیره برمیخیزد، نوید دوبارهایست. برای آنکه برخیزی، بجنگی، و با صلابتِ دل خویش، فردا را بسازی.