زنگ اول علوم و فنون داشتیم، نیم ساعتش فقط سر درست کردن پروژکتور گذشت در ادامه هم که گذاشتن به این نتیجه رسیدن که باید برای جلسه بعد یک کلاس تاریک رو پیدا کنن فقط برای وقتایی که پروژکتور لازم داریم. زنگ دوم ورزش داشتیم و اولین جلسمون با این دبیرِ؛ هم اولین باره باهاش میریم سرکلاس هم خودش اولین باره میاد مدرسمون. اول و آخر زنگ ورزش رو نشستیم صحبت کردیم با بچهها و اواسطش، حدود نیم ساعتی والیبال بازی کردیم [یک توپ افتضاح]. زنگ آخر زبان بود، آزمونک گرفت و بعد درس داد آخرش هم آزمونک رو باهم تحلیل کردیم. از مدرسه برگشتم، لباسامو عوض کردم، دوش گرفتم، ناهار گذاشتم و خوردم.
میخوام یک ساعتی رو حداقل بخوابم چون خیلی خستم و انگاری توی روزهایی که حوصله سربرن من بیشتر خسته میشم. بعد باید جزوه سلامت رو بنویسم و بخونم و جغرافیا هم باید بخونم. جلسهای که دبیر جغرافیا امد درس داد من رخصت گرفته بودم و با مامانم رفتم دندون پزشکی و در نتیجه باید وقت بیشتری برای جغرافیا بزارم. داشت دینی رو هم یادم میرفتم باید اونم بخونم چون برای اونم پرسش/آزمون داریم😭😭 هنوز مدرسه شروع نشده ما توی یه روز سه آزمون میدیم. و عمق ماجرا اینهکه : میدونم این تازه شروعش هم نیست.
#امروز
میخوابم، ساعت پنج پا میشم دینی رو میخونم (چون زنگ اوله داریم) در هوقت تموم کردم یه دور فقط جزوه سلامت رو میخونم بعد اگه واقعا وقت اضافه امد (که اگه امد واقعا باریکلا به خودم و تندخوانیم) جغرافیا رو میخونم، هرچند زنگ آخره و مطمئنم میرسم توی مدرسه بخونم. حیحی شب بخیر
- سِدنا
میخوابم، ساعت پنج پا میشم دینی رو میخونم (چون زنگ اوله داریم) در هوقت تموم کردم یه دور فقط جزوه سلام
وای بچهها ببیتید🤣🤣🤣 من به جای اینکه دینی یا سلامت رو بخونم از ساعت پنج و نیم تا الان ننشستم فقط جغرافیا خوندم :)))))))))))))))))))))
وای دینی🤣🤣🤣 ایشالا که بپرسه و آزمون نگیره. آزمون بگیر فقط چرت و پرت میتونم بنویسم💀
روز چهارشنبه از مدرسه میای. لباساتو درمیاری. میخوای بندازی اون طرف که یادت میاد فردا هم مدرسه داری: 💀
- قسمت اول/ آنچه که میخواستم
با دردِسر شدید، سر بر بالشت میگذارم. بعداز دو ساعت سِدنا بلاخره خوابش برده بود. در اتاق وا میشود و با سر پایین وارد اتاقمان میشود. بی آنکه به من توجه کند و بر روی تخت دراز میکشد و با گوشی مشغول میشد. پشت به او میکنم که صداش رو میشنوم «فردا ساعت ده داداگاه داریم حتما مرخصی بگیر و بیا» با باشهای آرامی که میگویم به صحبت طولانیمان(!) خاتمه میدهم.
نمیدانم چگونه اینگونه شد امّا دقیقاً اتفاقاتی درحال رخ دادن هستند که نه من آنها را پیشبینی کرده بودم و نه او. به راستی اگه میدانستیم با تمام تلاشهایمان برای داشتن یکدیگر و جنگیدن با دیگران، تهش خودمان تصمیم بر جدایی میگیریم، بازهم برای هم تلاش میکردیم؟
قسمت دردناک ماجرا، فرزندیس که روزی ثمره عشق میانمان بود! اما حالا مانعی برای طلاقمان. اوایل بخاطر او هردو سعی در حفظ رابطمان داشتیم اما با تظار به داشتن رابطه عاطفی گویی درحال گول زدن خودمان فقط بودیم، فرزندمان با وجود داشتن سن کم امّا زودتر از هرچی متوجه تنش میانمان شد و همیشه با پرسیدن سؤالاتی مانند «مامان، چرا مثل قبل بابا دیگه برات گل نمیاره؟» «امشبم بابا برای شام نمیاد خونه؟» سعی در کنکاشی کردن رابط میان والدینش بود.
ما به نقطهای رسیده بودیم که هیچوقت فکر نمیکردیم به آن برسیم. اصلا این زندگی چیزی نبود که من و او برای خودمان ترسیم کرده بودیم. ما قرار بود اوایل فقط کار کنیم و پس اندازی کنیم تا بچه هنگام متولد شدن کم و کسری نداشته باشد و همه چی برایش تأمین شده باشد. اما فوت کردن یهویی مادرم و متوجه بارداری شدنم در روز ختم همه چی را بهم ریخت. اصلا نمیدانستم چه کنم؟ خودم را جمع کنم؟ خانوادهام را؟ زندگی خودم را؟ بدتر از آن نبود همسرم در این شرایط بود. بخاطر کارش فقط یک هفته در شهر پدریم ماند و بعد مرا به پدرم سپرد و برگشت به خانمان.