دلم میخواد برای امشب
خونه رو تمیز کنم ، شام درست کنم
بعد هم چای ِهلدار دم کنم و منتظرت
باشم بیای ..
با یه دامن میدی ِسفید و شومیز گلبهی بیام استقبالت
با بوسههایی که روی گونههای هم دیگه مینشونیم ، خستگی همدیگه رو بهجون میخریم .
تا لباستو عوض میکنی من سُفره رو میچینیم و
بعداز اُمدنت شروع میکنم بهگذاشت برنجِزعفرانی توی بشقاب ِدورطلا .
قاشق رو میزاری داخل ظرفی که داخلش فسنجونِ و پرش میکنی از فسنجون ..
و شام رو با سکوت ُنگاههای پررضایتت تموم میشه .
تا ظرفهای رو بشورم تو لیوانهایچایی
رو در میاری چای میریزی ، تو چایی و من ظرفباقلوا بهدست میگیریم و میریم میشینیم روبهروی تلوزیون ِخاموش .
همزمان که چای ِلبسوز رو با باقلواهای ِسید میخوریم ؛
تو از مشتریهای رو مخت میگی و من از
تمرینات سخت امروز ..
در نهایت هم بوسههایت میشوند قفلی بر لبهایم و پایان غرزدنم .
ولی عزیزجانم در دستچپم در میان انگشت کوچک و وسط هیچ حلقهای درحال درخشش پس از این خبرا نیست .
#امضاء
۱۴۰۳ / ۵ / ۲۳