eitaa logo
- سِدنا
279 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
224 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0h3tbd&btn=آلاء
مشاهده در ایتا
دانلود
- سِدنا
امروز، تولد من است. نه روزی شبیه دیروزها، نه فقط ورق خوردن یک برگ دیگر از تقویم. امروز، روزی‌ست که ج
*بسمِ آن‌که گردشِ ایام، به ارادهٔ اوست. امروز، فلک، ورقی دیگر از دفترِ عمرِ این کمترین برگردانید و رقمِ هجده را بر صحیفهٔ ایامم نگاشت. ندانم این روز را جایِ تهنیت است یا هنگامِ تأمل؛ چه، هر سال که بر شمارِ عمر افزون می‌شود، آدمی را سزاوارتر آن است که در احوالِ خویش نظر کند، نه آنکه تنها به شادمانیِ آمدنِ روزی دیگر دل خوش دارد. راقمه را از قدیم، با هنگامهٔ جشن‌ها انس و الفتی نبوده است. دل نه در بندِ چراغانی است و نه شیفتهٔ نقل و شیرینی و تهنیت‌هایی که هنوز طنینشان از میان نرفته، به دستِ فراموشی سپرده می‌شوند. اگر اختیار با من باشد، روزِ میلاد را در گذرگاهی خاموش می‌گذرانم؛ ساعتی در میانِ قفسه‌های کتاب‌فروشی، خود را از غوغای عالم پنهان می‌دارم، دیوانِ شاعری را می‌گشایم، چند سطری می‌خوانم و آنگاه، در خلوتِ خانه، استکانی چای می‌نوشم. مرا همین خلوت، از هر بزم و مجلسی دلپذیرتر است. امسال نیز این روز، در ایامِ سوگواریِ محرم از راه رسید و چه موافقتِ نیکویی بود. سکوتِ این روزها، به دلم نزدیک‌تر است از هر نغمه و سروری. پنداری در چنین اوقاتی، آدمی صدای خویش را روشن‌تر می‌شنود و شاید... صدای پروردگار را نیز. هفده سال، چون ابرِ بهاری، از برابرِ دیده بگذشت. در این مدت، گاه دل شکسته شد، گاه امید رنگ باخت، گاه اشک، بی‌اجازه، راهِ گونه را در پیش گرفت؛ لیکن این دل، با همهٔ ناتوانی‌اش، هرگز از آرزوهای خویش دست نشُست. اکنون که آن دفتر را می‌بندم، نه از آن روی که همهٔ حکایتش نیکو بود، بلکه از آن جهت که هرچه بود، از آنِ من بود و مرا اندکی دیگر، به خویشتن نزدیک‌تر ساخت. و اینک، دفترِ هجده سالگی گشوده می‌شود؛ دفتری که هنوز هیچ سطری از آن به قلمِ تقدیر بر من آشکار نگشته است. نمی‌دانم سپهر در اوراقِ آن چه خواهد نوشت؛ شادی یا اندوه، وصال یا فراق، کامیابی یا رنج. لیک از حضرتِ حق، تمنایی بیش ندارم و آن، آرامشی است که از رضایت برخیزد، نه از فراموشی. راقمه هنوز در آغازِ شناختِ خویش است. هر روز، خویشتنی را از نو کشف می‌کند و خویشتنی دیگر را به دستِ روزگار می‌سپارد. زمانی، از این ناتمام بودن، بیم در دل داشتم؛ امروز اما دانسته‌ام که آدمی، تا واپسین دم، در کارِ ساخته شدن است و این، نه نقص، که رسمِ آفرینش است. پس این ورق را نیز با امید به پایان می‌برم و قلم بر زمین می‌نهم، به این امید که چون سالی دیگر سپری گردد و بار دیگر این دفتر را بگشایم، دخترِ امروز را به مهربانی به یاد آورم؛ دختری که با همهٔ خستگی‌هایش، هنوز دل در گروِ فردا داشت. زادروز میلادم فرخنده باد! 🫧-