28.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ببینید | رهبر انقلاب، امروز: تشکیل حکومت اسلامی مبتنی بر آیات قران و سیره پیغمبر است
💻 @Khamenei_ir
❇️ @IslamlifeStyles
رهبر انقلاب:
🔸 اگه در مدیریت ها ضعفی وجود داره راهش کنار کشیدن از انتخابات نیست بلکه باید با درایت و عقل در انتخابات دخالت کرد.
به وعده و حرف نامزدها نمیشه اعتماد کرد.
به عمل کار براید
🌺@IslamlifeStyles
رهبر انقلاب:
⭕️ برخی ها میگن قداست دین در اینه که در سیاست دخالت نکنه! این حرف غلط هست
#توییت | ما طلبهها (و کل حوزه علمیه) باید اعلام شرمندگی کنیم که هنوز این جمله وصیت امام ره را تبیین و تبلیغ نکردهایم:
وصیت من به ملت شریف آن است که در تمام انتخابات ... در صحنه باشند.
... چه بسا که در بعضی مقاطع، عدم حضور و مسامحه گناهی باشد که در رأس گناهان کبیره است.
#بزرگترین_گناه
#انتخابات
@Panahian_ir
رهبر انقلاب:
⭕️ دادن وعده های غیر ممکن توسط نامزدها جایز نیست.
✅ کسانی که سخن نافذی دارند باید مردم رو به شرکت در انتخابات تشویق کنند
تک تک مردم هم باید بقیه رو به شرکت در انتخابات دعوت کنند
🌺@IslamlifeStyles
🔸 رهبر انقلاب در آخر سخنانشون در مورد موضوعی صحبت کردند که موجب سوال خیلی از اعضا شد.
والا بنده هم نمیدونم منظور رهبر انقلاب دقیقا با کدوم یک از کاندیداها بود ولی در هر صورت اگه کاندیدایی بد عمل کرده دلیل نمیشه که کسی بخواد به خانوادشون هم توهین کنه.
انسان در هر صورت باید تقوا رو رعایت کنه.
🌺 @IslamlifeStyles
مداحی آنلاین - ایستاده ام مرید حیدرم من - رسولی.mp3
3.59M
◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️
🔳 #رحلت_امام_خمینی(ره)
ایستاده ام مرید حیدرم من
آماده ام فدای رهبرم من
🎤 مهدی رسولی
صالحین تنها مسیر
"رمان #شکسته_هایم_بعدتو💔 #قسمت4⃣3⃣ غذا در سکوت سردی به پایان رسید. سفره را جمع کرده، ظرفها را شست
"رمان #شکسته_هایم_بعدتو 💔
#قسمت5⃣3⃣
همه آماده شدند که به حرم بروند. همه شوق حرم داشتند ولی حس معذب بودن در وجود همه شان بود؛ با بحثی که سر شام شده بود فضا سنگین بود. محترم خانم هنوز هم معذرت خواهی میکرد. گاهی حاج یوسفی که نگران دل شکسته ی مریم بود هم میتوانست دل بشکند؛ مگر آدمهایی که دل میشکنند شاخ و دم دارند؟ همه شان نگران ناموسشان هستند، همه شان نگران دوستداشتنی هایشان هستند، همه شان پشت هستند و پناه اما گاهی زیر پای کسانی را خالی میکنند که کسی را ندارند تا دستهایشان را بگیرد.
آیه که مقابل حرم ایستاد، زینب را در بغل داشت. هرچه ارمیا خواست زینب را از آغوشش بگیرد، آیه سرسختانه مخالفت میکرد. زینب همه ی پناهش بود؛ زینب همه ی داشته اش بود؛ ارمیا حس غربت داشت؛ شبیه روزهای کودکی در پرورشگاه... شبیه روزهای تنهایی اش!
نگاهش را به گنبد زرد رنگ دوخت
"نگاهم میکنی؟ چرا سرنوشتم تنهایی است؟ نگاهت با من است؟ در این شلوغیها مرا هم میبینی؟ میبینی که چقدر درد دارم؟ مگر چه از دنیا خواستم؟ همه ی خواسته ی من این زن و کودک است. گناهم این میان چه بود که محکوم شدم؟ من هنوز توجهش را به دست نیاورده، از دست دادمش... نگاهم میکنی؟
بس نیست اینهمه سال تنهایی؟ بس نیست اینکه نمیدانم از کجا آمده ام؟ بس نیست یتیمی ام؟ خواستم همسر باشم، پدر باشم... محروم ماندم... نگاهم میکنی؟"
همان لحظه زینب صدایش زد:
_بابا... بغل!
ارمیا به پهنای صورت خندید. دستش را به سمت زینب برد و او را از آیه گرفت و بوسید و نگاهش را به گنبد دوخت: "نگاهم میکنی!"
آیه آه کشید:
_ببخشید!
ارمیا به سمت آیه که کنارش نشسته بود سر چرخاند:
_با منی؟
آیه سری به تایید تکان داد:
_آره؛ تقصیر شما که نبود، اما دلم شکسته بود و کسی جز شما نبود که تقاص ازش بگیرم. کارم اشتباه بود، میبخشید؟
ارمیا: باید محکمتر از خانواده م دفاع میکردم؛ اما حاج یوسفی رو سالهاست میشناسم!
آیه: احترام موی سفیدش واجبه.
ارمیا: منو میبخشی آیه؟
آیه: من چرا باید ببخشم؟ شما که کاری نکردید!
ارمیا: میشه اینقدر جمع و مفرد نکنیم؟ گاهی گیج میشم که چطور خطابت کنم؛ الان بیشتر از دو ماه و نیمه که ازدواج کردیم!
آیه: بیشترشو که سوریه بودی.
ارمیا: خب تو نخواستی باشم.
آیه: بمون!
ارمیا: میمونم!
آیه: تنهایی سخته.
ارمیا: میدونم، خیلی خیلی سخته!
آیه: حالا ما یه خانواده ایم!
ارمیا: چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم.
تا نماز صبح به گنبد خیره ماندند و گاهی در دل با امام صحبت میکردند و گاهی با هم... زینب در آغوش پدر به خواب رفته بود، سایه و محمد کمی آنطرف تر و صدرا و رها آنطرف تر و کمی دورتر مسیح و صدرا نشسته بودند. چقدر آرزوهایشان شبیه هم بود. کمی آرامش برای آیه و ارمیا خواسته ی زیادی بود؟
ادامه دارد...
نویسنده:👇
🌷 #سنیه_منصوری