آنها وسط معرکه ، من کنج اتاقم ...
امشب همه اش غصه میآید به سراغم
دلتنگم و دلتنگی من را اثری نیست
بی بال و پرم ... جز نرسیدن خبری نیست
رود رود در مسیر کاروان گریستم
ابر بودم آری ابر ...بی امان گریستم
چشم دوختم به رفتن رفیق های خود
بغض کردم از وداع آسمان گریستم
خنده بود بر لبان من ولی یواش ...
بی صدا به روی شانه های شان گریستم
سَبَب:)
آنها وسط معرکه ، من کنج اتاقم ... امشب همه اش غصه میآید به سراغم دلتنگم و دلتنگی من را اثری نیست ب
جهاد راه و رسم ماست ...
حتی اگر در خانه
حتی اگر در کوچکترین جمع
و میدان مبارزه هرگز از ما جدا نمیشود
این ماییم که یادمان میرود هرجا هستیم درست وسط میدان است
هیچ چیز این دنیا نمیماند
نه خوشی
نه غم
جز آنچه متصل باشد به وجود ابدی و ازلی خدا ...
هدایت شده از سجده بر خاک
راستی !
خوب بگردید
دل من همون جاست
نمیدونم اتوبوس شماره چند
ولی یه جایی همون طرفاست
شاید تو کوله پشتی یکی از شما
شاید لابه لای آبلیمو و گلابای کوله های پشتیبانی
شاید بین صفحه های دفترچه فرهنگی
حتی شاید تو پستوی جانمازای قشنگتون
شاید تو شیشه ای که خاک اون زمین مقدسو توش جمع کردید
بگردید
بگردید و وقتی پیداش کردید همون جا ، جا بذاریدش...
تو موج موجی اروند
یا هرجای دیگه ای که بوی عشق میداد
فقط لطفاً دل منو برنگردونید🙂