اما وقتی پوشیدم متوجه شدم نه تنها احساس شکستمو از بین نمیبره بلکه پام تحمل هیچ فشاری رو نداره
مسیر تنفسی جلوی پام بسته شده
و اینجا پرده ها از جلوی چشمام کنار رفت و تونستم یجوری بپوشم که از پشت و جلو خوابیده باشه 😃😃
از دمپاییم بهتر شده
فقط نمیتونم راه برم😶🌫
همش لق میخورم
میخوام نشونتون بدم ولی وسط تجمعم
اینجا آشنا زیاده
نمیخوام درجات دیوانگیمو همه بفهمن👨🦯
تو کوچه درحالیکه مثل مستا تلوتلو میخوردم حس میکردم هنوز لذتم کامل نشده
و باید راز عزیزمو به مامانم بگم و خرکیف شم😃😃
پس گفتم مامان اگه قول بدین نگین نکن و درست شو و این حرفا ، یه رازی بهتون میگم
مامانمم گفت ینی هیچی نگم ؟
گفتم ندونید بهتره یا بدونید سکوت کنید ؟
مامانم گفت اگه درباره فلان مسئله نباشه ، باشه قبوله! ( یه چیزی که خیلی براش مهمه و نمشه کاریش کرد 😔)
گفتم پس یه دقه وایستید
و شاهکارمو نشون دادم
خعلییییی کیف داد
دیدی چه شد باز ؟!
مجنون و پریشان سوار شدم وبه حساب خودم آن قدر به موقع میرسیدم که خسته شوم و حوصله ام سر برود
اما حساب حواسم را که مدتهاست پی توست نکردم!
اینکه نه میپرسم نه میفهمم که اشتباه سوار شدم
حالا سر از ناکجایی درآورده ام که نپرس
راستش را بگو
تو کجایی؟
کجایی که تا به تو فکر میکنم پریشان و سبک همچون پر سر از دور دست ها درمیآورم؟
جواب استادم را تو میدهی؟
نمیدهی که!
مرا متهم میکند به بی نظمی و سر به هوایی ولی تو مقصری
خود عزیزت که حالا دوباره این مسیر طولانی را نابلدانه با خیالت میپیمایم
مراقب خودت باش 🌱
@saabaab