eitaa logo
سَبَب:)
37 دنبال‌کننده
127 عکس
22 ویدیو
3 فایل
همانی که دل اهل خاک را به آسمان وصل میکند ! ... #حتی‌بیشتر روشنی هست،خداهست،ولی ما کوریم
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدانم جهان تار است یا من تار میبینم
محمدحسین‌حدادیان1_16721354124.mp3
زمان: حجم: 2.4M
از تو دست بکشم ، ابدا ابدا عاشق تو میشن عشق‌ و عاشقی بلدا..
وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا و برای هر دو از روی مهر و محبت، بال فروتنی فرود آر و بگو: پروردگارا! آنان را به پاس آنکه مرا در کودکی تربیت کردند، مورد رحمت قرار ده.
متهم شدن به تقصیر، درست وقتی که کلی فداکاری کردی دردش زیاده خیلی زیاد اما به همون اندازه هم برخورد درست باهاش آدمو بزرگ می‌کنه! امیدوارم که ...
همان وقتی که ما داریم خواب وصل میبینیم کسانی آن طرف دارند پیش یار می میمیرند
همین یکبار یک باری که عمرم را فنا کرده !
خدایا فرصت امر به معروفت را از ما مگیر!
روشنی را با وجود ِ چشم های کور می بینم ! آتشی اینجاست آری دارم اینجا نور میبینم جای تارف نیست با تو من چراغی بی فروغم در کنارت خویش را یک وصله ی ناجور میبینم! سایه ام افتاده روی این زمین سرد میبینی ؟ خویش را تنها و محزون ،خویش را رنجور میبینم شام تاریک ست و تو دوری و من ،دلتنگ در آتش من تو را ماه بلندِ این شب دیجور میبینم پلک هایم می‌پرد خورشیدِ من شاید تو در راهی دارم انگاری تو را ...آری تو را از دور میبینم
وقتی نوشتم که دلم خیلی داشت تنگ میشد:
قهرم با خودم ؟ با دورو برم ؟ نه با دنیا قهرم که نمی‌گذارد کمی از سرعت گذرانش آسوده بمانم نمیگذارد به اندازه چشم بر هم زدنی نگران ثانیه های کم شدنش نباشم! نمیگذارد طعم مهر و فروردین را جدای هم تجربه کنم از بس که با شتاب هلشان می‌دهد سمت هم قهرم با دنیایی که با تپش های من ، نفس نفس نشانم میدهد که دارد پیمانه ات پر میشود وقتی قهر میکنم پوزخندی میزند و تند تند از آسمان حیاتم ستاره می‌چیند چرا سعی کنم مثل ادبا حرف بزنم ؟! چرا تلاش کنم اصل غمم را در هاله واژگان بپوشانم ؟ چرا خودش را پنهان کنم و سایه اش را عیان کنم ؟ دلم گرفته تمامش همین است احساس میکنم یک کبوتر مرده تمام قفسه سینه ام را پر کرده نفسم در نمیآید درد من نه فراق معشوق است نه شوق وصال نه ... گیر کرده ام میان مردابی از غم همان که گفتم تمامِ دلم گرفته! نه از چیزهای شاعرانه و نه شبیه دل گرفتگی های ابیات حافظ شبیه خودم شبیه یک دختر دبیرستانی که از قضا قدری بی اعصاب است از این گذران دلم گرفته از آمدن و رفتن ها دیدن ها و بعدش دیگر ندیدن ها آخر سال شده دوازدهمی ها دارند فارغ‌التحصیل میشوند هر چقدر دور هرچقدر ناشناخته اما هرصبح که به مدرسه پا گذاشته ام چشمم به چشمشان خورده کم کم با بعضی هاشان دوست شده ام حتی اگر وقتی رفت و آمدی کردم پراندندکه : تو چرا با بزرگترا میپری ؟! که تو در سالن ما چکار میکنی ؟ و من با پررویی شانه بالا انداختم که : اینجا سالن پرورشیه! ولی در دلم رنگ و رو عوض کردم گاهی حرفی زده ام و بعد به خودم گفتم :شبیه فلانی حرف زدیا :) یا حرکت دست هایم ... بعضی وقت ها شکل راه رفتم حتی شاید دویدنم نه فقط اهالی طبقه دوازدهم ... که همه ساکنان این مجتمع غیر مسکونی که من به اشتباه مسکونی میپنداشتمش اول سال چه دل خوشی داشتم یکسال است دیگر ... اما حالا اگر بپرسند میگویم یک روز هم نبود دلم گرفته کبوتر مرده دلم زنده نمیشود بی منطق نیستم که بخواهم چرتی پرتی غصه رفتن دوستانم را بخورم اگر تن به این غصه حقیر بدهم دنیا ریشخندم و میکند و تند و تند شکوفه های انار درختم را لگد مال میکند ! اگر وجودم را گرم غصه ای چنین کوچک سازم غفلتی بزرگ را زهر نوش کرده ام غفلت از اینکه من هم خواهم رفت قرار نیست من در این مدرسه بمانم که حالا غصه رفتن آنها را بخورم تا اینها را یادم میرود عقل و قلبم یکصدا کنار گوشم زمزمه می‌کنند : مدرسه خانه مسکونی نیست دنیا هم نیست !:) تا من شکوای این دل کبوترمرده را بنویسم دنیا سبد خالی اش را برداشته و از عمرم میکند به دلم چنگ می اندازد قلبم مچاله میشود حالا دیگر کبوتری نیست که بال بال بزند صدای عقلم رسا میشود : تو هم خواهی رفت با همه دوستانت که حالا در طبقه یازدهم سیر می‌کنند تو هم میروی بی آنکه بفهمی معنی بالارفتن از طبقات این ساختمان غیر مسکونی را یک ، دو ، سه ... دوازده تند و تند بالا میروی بی آنکه حواست باشه آخر دوازده یعنی دوباره از پایین دوباره نقطه سر خط دوباره تقلا می‌کنی بالاتر بروی سال اول دانشگاه سال دوم چهارم فارغ التحصیلی و نقطه سر خط سال اول زندگی سال دوم دهم صدم و پایان و اینبار نقطه این دیکته تکراری سر خط عجیبی ست ... خط پایانی که فقط معنی آغاز میدهد عقلم خیلی تلخ قصه میخواند دلم میگرد تشر میزنم که ساکت باش نگاه عاقل اندر سفیهی میکند قلبم زبان باز می‌کند : خب راست میگوید دیگر دنیا ساختمان مسکونی نیست که ! تو چرا اینهمه بی اعصابی اصلا ؟ اخم هایم را می‌کشم درهم و میگویم : از کی تا حالا شما دوتا باهم دست به یکی کردید ؟ با هم میگویند : از وقتی اهل حقیقت شدیم تو اون عالم که حرف عقل و دل فرقی نداره فقط زبونشون فرق داره قلب یک کاغذ کاهی میگذارد کف دستم عقل سرش را بالا میآورد: نگفتی چرا اینهمه بی اعصابی ؟ جوابش را نمیدهم خودش میداند اما الکی حرف میزند کاغذ کاهی را باز میکنم : هرروزی که بگذرد قسمتی از وجود تو را با خود می‌برد وجود تو همان شمارش روزهای عمر تو است زیرش نوشته -حدیث علوی- احساس میکنم کبوترِ مرده ام یک تکان کوچک میخورد یعنی من همین شمارشم ؟ همین یک ، دو ، سه و دوازده ؟ همین یک ، ده ، صد و مرگ ؟ صدای نفس لوامه ام در هیاهوی باد شنیده میشود : چرا نمی‌فهمی که دنیا ساختمان مسکونی نیست! چرا نمی‌فهمم ؟ چون خسران زده ام چون باری ندارم توشه ای نیست مرا دارم خودم را گول میزنم با نفهمیدن:) وصدای مولی الموحدین از پیچ و خم تاریخ با سرعت نور میآید : آه من قلة الزاد و طول الطریق صدای نفس اماره بلند میشود اینقدری که فکر میکنم کر میشوم : اینطوری که تمام میشوی عزیزم ! اینطوری پوچ میمانی اگر این پناه امن مسکونی نیست پس محل سکنی یِ تو کجاست ؟ به عقلم التماس میکنم : جان هرکه دوست داری خفه اش کن چرا دست از دل کبوتر مرده من بر نمی‌دارد این ناکس ؟