عجیب است نیست؟
که با آشنا ترین آدم اینهمه غریبه ام !
ازنزدیک ترین آدم اینقدر دورم
و حاضر ترین آدم را اصلا تا بحال ندیده ام
کورم ...
حتی شاید بیشتر
دیده ام و ندیده ام
این چشم های بی قرار ابر بهارند
پیغمبر دردند... پس باید ببارند
قدر تمام بغض هایت اشک دارند
قدر تمام غصه هایت شرمسارند
گاهی سکوت آه های ته نشینند
گاهی صدای اتفاقی ناگوارند
مارا ببخش ای صبح روشن ، بیخیالیم
چشمان خواب آلود شب را دوست دارند
چشمان ما اندوه انسان معاصر
چشمان گیرای تو ختم روزگارند
چشمان ما هرقدر هم که تیره و تار
در انعکاس چشم تو امیدوارند:)
کاش یروزی تو بیای و روی دل مرهم بزاری
خنده و شادی بیاری جای سیل غم بزاری
شبا چشمامو میبندم ، باخیال تو میخوابم
با خیال لحظه ای که رو چِشَم قدم بزاری
قلب من دست توبود و من خودم گرفتمش
میشه باز منو ببخشی دست روی دلم بزاری ؟
البته خودم میدونم تو همیشه مهربونی
همیشه نیگام میکردی نشده ولم بزاری!
این جهان سیاه و تاریک ، این جهان غصه رو غصه
کاشکی اون نور نگاتو رو دل آدم بزاری
دیدن روی قشنگت، ته خوشبختی برامه
کاش بیای و گل نرگس توی دامنم بزاری:))
میشه وقتی برای دیدار عاشقاتو راهی کردی
میدونم بدم ولی تو جا برا منم بزاری ؟
فکر کنم بعضی درد ها شبیه سرکه باشند
هرچه بیشتر بمانند جا افتاده تر میشوند
مرغوب تر
آدم کش تر
و چه خوب هم که آدم از بی دردی نمیرد
به مرام درد بمیرد
راستی درد هایم کو ؟