eitaa logo
سَبَب:)
37 دنبال‌کننده
127 عکس
22 ویدیو
3 فایل
همانی که دل اهل خاک را به آسمان وصل میکند ! ... #حتی‌بیشتر روشنی هست،خداهست،ولی ما کوریم
مشاهده در ایتا
دانلود
سَبَب:)
دلم واسه شعرای نجمه زارع تنگ شده!
نروید آی! به چشمان شما محتاجم تک و تنها نگذارید مرا محتاجم اگر از چشم شما دور شوم می میرم مثل هر آدم خاکی ، به هوا محتاجم دل به دریا نزنید این همه ، یادم بدهید به فراگیری قانونِ شنا محتاجم عابرانی که گذشتید ز غم! مرحمتی به منِ عاجز مسکین که به پا محتاجم قصه ها یکسره تکراری و مانند همند من به لالایی زیبایِ شما محتاجم گفته بودید دعاتان کنم ای مردم شهر آه ! شرمنده که من ـ خود ـ به دعا محتاجم ... بازهم آخر هفته ست دلِ شاعر من یک غزل گفت ولی من به سه تا محتاجم مانایاد نجمه زارع 78/6/18
خوش دارم که در نیمه های شب ، در سکوت مرموز آسمان و زمین ، به مناجات برخیزم با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم محو عالم بی نهایت شوم ، از مرزهای عالم وجود در گذرم و در وادی فنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم خدایا مارا ببخش گناهانی که مارا احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم گناهانی را که میکنیم و با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم ــ کتاب بینش و نیایش از شهید دکتر مصطفی چمران :)
کسی به من بهار بخشیده است نمیدانم چگونه
نمیشد این من کوچک دمی فراموشت تو حوض بودی و من ماهیِ در آغوشت!
ماهیا بی آب میمیرن! چطور نَمیره دل من
حق بده که تو این قفس یکم بگیره دل من
اگه این پیامو میخونید بسیار بسیار به دعاتون محتاجم زنده ام نگران نشید ولی عمیقا به دعا محتاجم
درست ثانیه ای که رگ جنون باز است! بایست روی بلندی که وقت پرواز است
تو میتوانی ازین من منی دچار بسازی؟ هزار بار شکسته...هزار بار بسازی؟
اول داشتم بداهه نصف شبی می‌نوشتم از ساعتی می‌نوشتم که بد موقع خوابیده بعد خوابیدم صبح کاغذامو جا گذاشتم صبح بهم ساعت هدیه دادن عصر دوباره اون شعر بداهه نصفه شبی رو ادامه دادم بعد ول کردم بعد خوابیدم بعد شعرو درباره ساعتی که بد موقع خوابید ادامه دادم بعد ساعت دیواری خونه واقعا خوابید بعد شعر کامل شد بعد
شبیه ساعتی که دم دمای وصل خوابیده شبیه بوته ای که آخر پاییز خشکیده شبیه اونی که یک عمر مثل کوه وایستاده ولی تو خلوتش از درد مثل بید لرزیده شبیه اون که عمرش رو قمار دلبری کرده ولی حالا دم مرگش نمیدونه می ارزیده؟! شبیه غم! غمایی که فقط تو چشم ها پیداست! شبیه راز هایی که تا حالا هیچ کی نشنیده مثِ حاضر جوابی که همه حیرون حرفاشن ولی از اونی که باید سوالش رو نپرسیده شبیه اون که تو غربت دلش از بیخ و بن تنگه ولی تا اومده بنویسه دستاش باز لغزیده شبیه اونی که هی گفته ایندفعه قبول میشم ولی باز آخر ترمی خودش می‌دونه تجدیده شبیه فرفره با گیج خوردن های تکراری! که هرچی خاطره داره یا افتاده یا چرخیده شبیه اون قطاری که سرش از ریل بیرونه شبیه اون جهانگردی که تو اندوه تبعیده شدم بازیگر یک صحنه با پایان لو رفته! که از اول فقط کارش یا تکراره یا تقلیده شبیهم من به حس کال سربازی که تو بنده ولی می‌دونه اون قدری که میتونست نجنگیده شبیه نوش دارویی که بعد از مرگ آورده شبیه ساعتی که دم دمای وصل خوابیده... نوشتم داستانم رو که ویرایش کنی واسم دل من روشنه پستچی بهت این نامه رو میده! Z.yousefi