احتمالا یک روز از زندگی ام هم مانده باشد
قمار باز می شوم
روی میزهای قمار تاس می اندازم
منتظر میمانم که ببینم نتیجه اش چه می شود
مالباخته ام یا مال نباخته
مهم نیست
مهم لحظه ی انتظار بین پرت کردن تاس ها و توقفشان است
مهم همان هیجان لحظه های انتظار است
مخلوطی از هیجان ترس شدن ها و نشدن ها
خیالبافی های دو مسیره که بعد از توقفشان بخت اقبال است یا نا اقبال
قمار لحظه های عجیب زندگیست
حد فاصل بین روزمرگی و زیستن
فهم ارزش لحظه ها
فهم توامان اندوه و شادی
و نهایت های پوچ
نهایت همیشه هم انتهای بازی نیست، آدمیزاد برای فرار از لحظه های تکرار
دست به دامان هزاران باره قمار میشود
احتمالا شبیه اولین پیک مشروب
یا اولین شیشه
یا اولین قرص توهم زا یا هزار و یک حال خوب لحظه ای اشتباه
که وسوسه تجربه اش اعتیاد و مرگ است...
چه فرقی می کند انتهای میز چه کسی برنده است
وقتی تاس ها هر شب به دیگری واگذار میشود؟؟
درست شبیه میز این دنیا که یک روز باید زیر خودش و تاس هایش را زد و بلند شد.
همین...
روزایی که نوتیف هیچ پیامی رو گوشیت نمیاد
دقیقا شکل واقعی زندگیه
انگار که یادآوری مجددی برای اینکه ببین
تهش خودتی و خودت
همه آدم ها رهگذر ان و ثابت ترین قسمت حادثه ی زندگی، خودتی
گاهی که به مهاجرت فکر می کنم و دوری
یکی از ترسناک ترین مواجهه هام این میشه که: اگه یه روز وسط فلان کشور هیچ تماس تصویری نبود چی؟
اگه نوتیف گوشیم خالی بود چی؟
اگه نصف شب حالم بد شد و هیچکس نبود که بگه خوبی، چی؟
کی به این زیاد فکر می کردم؟
روزای دانشجوییم
یسری هفته ها عامدانه تنها میموندم وسط اتاق خوابگاه، درو قفل می کردم و کل اخر هفته رو جز برای ضروریات بیرون نمی رفتم
اون روزا تنهایی از در و دیوار اتاق می بارید و از گوشه های دلم
و صبح تا شب رو زنگ می زدم و ساعتها با خانوادم صحبت می کردم که تموم شه اون ۴۸ ساعت انفرادی اختیاری...
میخواستم به چی برسم از این پراکنده گویی؟
به اینکه خیلی از ماها هنوز آماده مواجهه با تنهایی بزرگسالانه نیستیم.
تنهایی ناگزیر زندگی که در هر مقطعی به شکل جدیدی ممکنه به ما تحمیل شه
و این هراس از تنهایی گاهی ما رو به تصمیمات اشتباه وا می داره و ادم های اشتباه
به اینکه آدمیزاد باید هر لحظه از زندگیش رو اماده این باشه که زیر پاش یهو خالی شه از آدم ها و بره تو اون چاهِ انفرادی و دور شه از هر تعلقی که باید و بتونه اون رو مدیریت کنه.
به هرحال نوتیف گوشی زندگی، همیشه هم اعلان نداره.
همین...
تو زندگیم ثابت ترین چیز، حس ششم خانوادم هست...
وقتی چیزی رو مخفی میکنم، اتفاقی برام میوفته، یا غمگین باشم
خیلی زود متوجه میشن.
یادمه اهواز هر وقت به یک قدمی حادثه های بد می رسیدم، بابا همون لحظه زنگ می زد. انگار یه نفر دم گوشش میگه: زنگ بزن این بچه یه چیزیش شده
امروز که از عرض خیابون رد می شدم، نه تو خواب بودم نه خیال نه برهوتِ فکرای بی سر و ته
ولی یک آن معلق بودم بین زمین و آسمون و آنِ دیگه، چشمام رو روی سختیِ آسفالت باز کردم...
صداهای واضحی که می گفت: خوبی خانم؟؟؟
و صداهای واضح تری که یک نفر رو دعوا می کرد که کوری مگه نمی بینی؟
و صدای واضح تر از واضحی که تو ذهنم می گفت: چیشد؟؟
طعم بی طعمی خون تو دهنم شبیه قورت دادن بغض و مبهمی و تنهایی بود
دستمو به صورتم کشیدم که پاکش کنم از خاکِ احتمالی ولی پر از خون بود و اونجا متوجه شدم دلیل اینهمه نگاه های پر از نگرانی رو...
فقط تمام توانم رو جمع کردم که بلند شدم و بگم:( خوبم لطفا دستمال بدید اگه ممکنه و...)
بابام زنگ زد؟ در میانه تمام این اتفاق ها اسم و عکسش رو موبایلم بود و من برای اینکه متوجه نشه ناگزیر بودم به جواب ندادن.
اسمش پتوی دور پیجِ وسط حیاط تو زمستون بود اون لحظه بعد از یه لرزِ خیلی سرد و بخار چایِ داغی که مامان دستم داده
یادم افتاد که اون روز که زنگ زده بود گفت: بابا یه وقت غصه نخوریا و تنهایی نترسونتت، من اگه یه درصد میدونستم دست و پا چلفتی و بی عرضه ای عمرا اجازه میدادم بری
تو از پس همه اش بر میای
و من منشاء این جمله رو خوب میدونستم کجاست، همون گریه و بغض سنگینِ دم خونمون بود و سکوت چشم هاش و لبخند زورکی سفر به خیر دختر قشنگم.
خودمو جمع کردم، مانتوم رو تکوندم، صورتمو شستم از اون همه خونِ نچسب مسخره که بالاخره بند اومده بود و بعد از پروسه هزاربار گفتن خوبم و شکایتی ندارم کارِ عصرم رو کنسل کردم و برگشتم خونه چون مانتوی سفیدم به گورخری تغییر شکل داده بود و ذهنم به آشفتگی و قلبم به اضطراب...
و الان که اینو مینویسم تو ذهنم نقش بسته که: قرار نبود اون دیالوگ بابا پیوستِ متنی شه که سوغاتش دلهره بود
ولی خب خودمونیم
عجالتاً این دیالوگ تکرار ترین دیالوگ مغزم تو تمام لحظه هایی که حس می کنم تنهام
و عجالتاً تر این دیالوگ سنجاق شد به ذهنم برای ایام زندگی و جنگیدن
همین...
تهران:
بیست و ششم /مهرماه/هزار و چهارصد و چهار
ساعت : ۱۵ و اندی
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
*"کدام ایرانیای را میشناسید که یک وطنِ از همگسیخته بخواهد؟ " *
@ir_tavabin
اینایی که بخاطر حمله اسرائیل همو بغل می کنن و لبخند می زنن
تو یه لول دیگه نفرت انگیز ان
هدایت شده از اخبار مقاومت اسلامی
🔴امام خامنه ای شهید شدند
🌐 پایگاه خبری مقاومت اسلامی
#اخبار_مقاومت_اسلامی
@akh_moq_is