و تمام؛
کنار جاده انقدر عمیق هم را بغل کردیم که بوی چادرش برای من یادگار مانده.
نیمه شب تا صبح راه رفتنهای کنار جاده، متحد شدن توی اعتصاب غذاهای نامحبوب، تعریف کردن خاطرات فشار خوردن در صف زیارت، نیمه شب پیام رد و بدل کردن، جلو جلو رفتن و کلافه کردن بقیه کاروان، بهم نشان دادن موکبهای خفن و خوشمزه، تکمیل کردن جملاتِ پرت و پلای عربی همدیگر، تحلیل کردن رفتار مردهای کاروان، روی مخ هم غر غر کردن تا بند آمدن نفس، مهیا کردن فضا برای هشت دقیقه خواب عمیق وسط هیاهو، جا باز کردن برای هم، یاد آوری کردن نکاتِ مهم و همه چیز واقعا تمام شد.
بعدِ نیم ماه، طولانیترین سفر عمرم به سر رسید. فکر میکردم پایانش خیلی خوشآیندتر باشد. آسایشش خوب است اما حالا وقتِ جان گرفتن شیوهای جدید از دلتنگیست. با لحنِ فاطمه توی مغزم پیچ میخورد که«الرفیق، ثم الطریق».
#یادداشت